نسلکشی فرهنگی در سکوت: چگونه سیاست تکزبانی ایران را به سوی بیثباتی میبرد
Silent Cultural Genocide: How Monolingual Policy Drives Iran Toward Instability
چکیده
این مقاله به بررسی انتقادی وضعیت حقوق زبانی اقوام غیرفارسزبان در ایران میپردازد. با تحلیل گفتمانهای رایج در انکار این حقوق، از جمله اتهام «مارکسیسم فرهنگی» و «تجزیهطلبی»، استدلال میشود که این گفتمانها فاقد پایه علمی بوده و در خدمت توجیه تبعیض ساختاری قرار دارند. با استناد به اسناد بینالمللی حقوق بشر، تجربه کشورهای چندزبانه موفق، و یافتههای علوم تربیتی و روانشناسی، نشان داده میشود که به رسمیت شناختن حقوق زبانی نهتنها تهدیدی برای وحدت ملی نیست، بلکه پیششرط تحقق آن است. سیاست تکزبانی جاری نه مسیر وحدت، بلکه جادهای به سوی بیثباتی و فروپاشی است.
کلیدواژهها: حقوق زبانی، نسلکشی فرهنگی، تنوع قومیـزبانی، ایران، آسیمیلاسیون، فدرالیسم، مارکسیسم فرهنگی، زبانکشی
۱. مقدمه
ایران کشوری است با تنوع قومی، زبانی و فرهنگی گسترده. بر اساس برآوردهای موجود، حدود ۴۰ تا ۵۰ درصد جمعیت ایران را گویشوران زبانهایی غیر از فارسی تشکیل میدهند: ترکهای آذربایجانی، کردها، عربها، بلوچها، ترکمنها، لرها، گیلکیها و مازندرانیها. با این حال، زبان فارسی تنها زبان رسمی آموزش، اداره و قضا در کشور است. علیرغم به رسمیت شناختن حق آموزش به زبانهای محلی در اصل ۱۵ قانون اساسی جمهوری اسلامی، این اصل پس از بیش از چهار دهه همچنان اجرایی نشده است.
در سالهای اخیر، گفتمانی در فضای سیاسی و رسانهای ایران شکل گرفته که هرگونه مطالبه حقوق زبانی را با برچسبهایی چون «مارکسیسم فرهنگی»، «پانترکیسم»، «تجزیهطلبی» و «پروژه دشمن» مواجه میسازد. این مقاله با رویکردی تحلیلیـانتقادی این گفتمان را واکاوی کرده و نشان میدهد که نهتنها این اتهامات فاقد پایه علمی هستند، بلکه خود ابزاری برای توجیه تبعیض ساختاری و انکار حقوق بنیادین بخش بزرگی از شهروندان ایران به شمار میروند.
پرسش اصلی این مقاله آن است که آیا سیاست تکزبانی به وحدت ملی کمک میکند یا برعکس، زمینهساز بیثباتی و فروپاشی است؟ شواهد تاریخی و تطبیقی نشان میدهد که پاسخ، متأسفانه، گزینه دوم است.
۲. چارچوب نظری
۲.۱. حقوق زبانی در اسناد بینالمللی
حق استفاده از زبان مادری و آموزش به آن در اسناد متعدد بینالمللی به رسمیت شناخته شده است. اعلامیه جهانی حقوق بشر (۱۹۴۸) در ماده ۲ هرگونه تبعیض بر اساس زبان را ممنوع میسازد و ماده ۲۶ حق آموزش را برای همگان به رسمیت میشناسد. میثاق بینالمللی حقوق مدنی و سیاسی (۱۹۶۶) در ماده ۲۷ صراحتاً حق اقلیتهای زبانی برای استفاده از زبان خود را تضمین میکند. کنوانسیون حقوق کودک (۱۹۸۹) در ماده ۳۰ حق کودکان متعلق به اقلیتهای زبانی برای استفاده از زبان خود را به رسمیت میشناسد. اعلامیه حقوق اشخاص متعلق به اقلیتهای ملی یا قومی، دینی و زبانی (۱۹۹۲) نیز دولتها را موظف به حمایت از هویت زبانی اقلیتها میکند.
بنابراین، مطالبه حقوق زبانی نه یک ایدئولوژی خاص، بلکه حقی بنیادین و به رسمیت شناخته شده در نظام بینالمللی حقوق بشر است.
۲.۲. نظریههای زبانشناسی و علوم تربیتی
پژوهشهای گسترده یونسکو و سایر نهادهای علمی نشان میدهد که آموزش به زبان مادری یادگیری را ۳۰ تا ۴۰ درصد بهبود میبخشد (Cummins, 2000)، یادگیری زبان دوم را تسهیل میکند نه تضعیف (Baker, 2011)، ظرفیت شناختی و خلاقیت را افزایش میدهد (Bialystok, 2001)، و از افت تحصیلی و ترک تحصیل جلوگیری میکند (UNESCO, 2016). بنابراین، سیاست «تکزبانی» نهتنها از منظر حقوق بشری مشکلساز است، بلکه از منظر علمی نیز ناکارآمد و حتی مضر است.
۲.۳. مفهوم «زبانکشی» و «نسلکشی فرهنگی»
یونسکو مفهوم «زبانکشی» (Linguicide) را برای توصیف فرآیند حذف سیستماتیک یک زبان از فضای عمومی، آموزش و رسانه به کار میبرد. وقتی زبانی با میلیونها گویشور حتی یک مدرسه رسمی نداشته باشد، این نه «انتخاب طبیعی» که سیاست هدفمند محو فرهنگی است.
«نسلکشی فرهنگی» (Cultural Genocide) مفهومی است که رافائل لمکین، واضع اصطلاح «ژنوسید»، برای توصیف تلاشهای سیستماتیک جهت نابودی هویت فرهنگی یک گروه به کار برد. این مفهوم شامل ممنوعیت زبان، حذف از آموزش، و تخریب میراث فرهنگی میشود. آنچه در ایران در حال وقوع است، مصداق روشن این تعریف است.
۳. نقد گفتمان «مارکسیسم فرهنگی »
۳.۱. ریشهشناسی یک تئوری توطئه
اصطلاح «مارکسیسم فرهنگی» (Cultural Marxism) ریشه در محافل راست افراطی آمریکا و اروپا دارد و به عنوان یک تئوری توطئه، مدعی است که هرگونه گفتمان حقوق اقلیتها، فمینیسم، و تنوع فرهنگی، «توطئهای مارکسیستی برای نابودی تمدن غرب» است (Richardson, 2015; Jamin, 2018).
این اصطلاح فاقد هرگونه اعتبار آکادمیک است و صرفاً ابزاری برای بیاعتبار کردن مطالبات حقوق بشری بدون پرداختن به محتوای آنهاست. استفاده از این اصطلاح در ایران، وارداتی ایدئولوژیک از جریانات راست افراطی غربی است که با واقعیتهای تاریخی و اجتماعی ایران هیچ ارتباطی ندارد. جالب توجه است که همان کسانی که مدعی مبارزه با «غربزدگی» هستند، یکی از مبتذلترین تئوریهای توطئه غربی را وارد گفتمان سیاسی ایران کردهاند.
۳.۲. تناقض منطقی
گفتمان «مارکسیسم فرهنگی» مدعی است که صحبت از حقوق اقلیتها «تفرقهافکنی» است. اما پرسش این است: کدام تفرقهافکنی؟ آیا سوئیس با چهار زبان رسمی تجزیه شده است؟ آیا کانادا با دو زبان رسمی تجزیه شده است؟ آیا هند با ۲۲ زبان رسمی تجزیه شده است؟
برعکس، تجربه تاریخی نشان میدهد که سرکوب زبانی عامل تجزیه است نه پذیرش تنوع. یوگسلاوی، عراق، سوریه و پاکستان نمونههایی هستند که تمرکزگرایی سرکوبگر به فروپاشی یا جنگ داخلی انجامید.
۴. واقعیت تبعیض زبانی در ایران
۴.۱. شواهد ساختاری
تبعیض زبانی در ایران نه ادعایی ذهنی، بلکه واقعیتی ساختاری و قابل مستندسازی است.
در نظام آموزشی: تمام آموزش رسمی از ابتدایی تا دانشگاه به زبان فارسی است. کودک ترکزبان، کردزبان، عربزبان یا بلوچزبان از روز اول مدرسه با زبانی مواجه میشود که زبان مادریاش نیست. این کودک از همان روز اول در مسابقهای نابرابر قرار میگیرد.
در نظام قضایی: دادرسی فقط به زبان فارسی انجام میشود. شهروندی که فارسی نمیداند یا تسلط کافی ندارد، در دفاع از حقوق خود ناتوان است. این نقض آشکار اصل دادرسی عادلانه است.
در رسانههای رسمی: صداوسیما دهها شبکه فارسی دارد اما پوشش زبانهای دیگر بسیار محدود و عمدتاً فولکلوریک است. زبانهای غیرفارسی به ابزار سرگرمی و نمایش «رنگارنگی» تقلیل یافتهاند، نه ابزار علم و فرهنگ.
در نظام اداری: مکاتبات اداری، فرمها، و خدمات دولتی همگی به فارسی است. شهروندی که زبان مادریاش فارسی نیست، برای دریافت سادهترین خدمات دولتی نیز وابسته به واسطههاست.
۴.۲. تبعیض فرهنگی
فراتر از تبعیض ساختاری، تبعیض فرهنگی نیز وجود دارد. لطیفههای قومی (بهویژه «لطیفههای ترکی») که گویشوران زبانهای غیرفارسی را احمق یا عقبمانده نشان میدهد، بخشی از فرهنگ عمومی شده است. این لطیفهها نه شوخی بیضرر، که ابزار تحقیر سیستماتیک هستند. لهجه غیرفارسی در صحبت کردن به فارسی، موضوع تمسخر یا نشانه «بیسوادی» تلقی میشود. کودکی که با لهجه آذری یا کردی فارسی حرف میزند، در مدرسه و جامعه شرمسار میشود. تاریخ و فرهنگ اقوام غیرفارس در کتابهای درسی یا غایب است یا به حاشیه رانده شده. شخصیتهای تاریخی ترکزبان یا کردزبان به عنوان «ایرانی» معرفی میشوند بدون اشاره به هویت زبانیشان.
۴.۳. آزمون برابری
یک آزمون ساده برای سنجش برابری: اگر فردا زبان رسمی ایران به ترکی تغییر کند و همه فارسزبانان مجبور شوند به ترکی درس بخوانند، آیا میپذیرند؟ هر پاسخی که به این سؤال داده شود، همان حقی است که غیرفارسزبانها مطالبه میکنند. اگر پاسخ «نه» است، پس چرا انتظار دارید دیگران بپذیرند؟
۴.۴. انکار هویت: «ترکزبان» به جای «ترک»
یکی از ظریفترین و در عین حال مخربترین اشکال تبعیض، انکار اصل وجود ملتهای غیرفارس است. از دوره پهلوی تا امروز، گفتمان رسمی اصرار دارد که «شما ترک نیستید، ترکزبان هستید» یا «شما عرب نیستید، عربزبان هستید».
این فرمولبندی ظاهراً بیضرر، در واقع انکار هویت ملی است. منطق پشت آن این است که ملتی به نام «ترک» یا «کرد» یا «عرب» در ایران وجود ندارد؛ فقط «ایرانیهایی» وجود دارند که «زبانشان عوض شده»؛ هویت غیرفارسی، هویتی جعلی و وارداتی است؛ و اصالت فقط با فارسی بودن تعریف میشود.
این همان منطقی است که استعمارگران اروپایی در آفریقا و آمریکا به کار میبردند: «شما ملت نیستید، قبیله هستید». هدف، سلب حق تعیین سرنوشت و نفی هویت جمعی است.
مقایسه کنید با سوئیس: در سوئیس هیچکس نمیگوید «شما فرانسوی نیستید، فرانسویزبان هستید». سوئیس صراحتاً چهار ملت/گروه زبانی را به رسمیت میشناسد و این به رسمیت شناختن، پایه وحدت ملی است، نه تهدید آن.
۵. افسانهشناسی تاریخی
۵.۱. ترکی زبان مهاجمان است
این روایت که زبان ترکی «زبان مهاجمان» است و فارسی «زبان اصیل ایران»، از منظر تاریخی نادرست و از منظر حقوقی نامربوط است. ترکزبانان حداقل یک هزاره در آذربایجان و سایر مناطق ایران زیستهاند. پنجاه نسل برای «بومی» شدن کافی نیست؟ فارسزبانان نیز از آریاییهای مهاجر از آسیای مرکزی منشأ گرفتهاند. با این منطق، تنها «بومیان اصیل» ایران، ایلامیها و سایر اقوام پیش از مهاجرت آریاییها هستند.
مهمتر از همه: حتی اگر نیاکان کسی هزار سال پیش از جایی آمده باشند، این واقعیت هیچ توجیهی برای سلب حقوق شهروندی نسلهای کنونی فراهم نمیکند. حقوق شهروندی بر اساس محل تولد و زندگی است، نه شجرهنامه هزارساله.
۵.۲. پاکسازی تاریخ
روایت رسمی تاریخ ایران، هویت زبانی بسیاری از شخصیتهای تاریخی را پنهان کرده است. شاه اسماعیل صفوی ترکزبان بود و اشعار ترکی سروده است. نادرشاه افشار ترکزبان بود. ستارخان و باقرخان، قهرمانان مشروطه، ترکزبان بودند. شهریار، از بزرگترین شاعران معاصر، شاهکارش «حیدربابایه سلام» به ترکی است.
این شخصیتها در کتابهای درسی به عنوان «ایرانی» معرفی میشوند، اما هویت زبانیشان حذف یا کمرنگ میشود. این پاکسازی تاریخی، بخشی از پروژه بزرگتر نسلکشی فرهنگی است.
۵.۳. پروژه «ملتسازی» پهلوی: انکار به جای ادغام
سیاست انکار هویتهای غیرفارس پروژهای است که از دوره رضاشاه آغاز شد و تا امروز ادامه دارد. این پروژه بر چند اصل استوار بود: ممنوعیت آموزش به زبانهای غیرفارسی، حذف نامهای ترکی، کردی، عربی و بلوچی از اماکن جغرافیایی، تغییر اجباری نامهای غیرفارسی به فارسی، و تبلیغ این ایده که «همه ایرانیان فارس هستند و زبانهای دیگر انحراف از اصل است».
جالب اینجاست که این سیاست، کپیبرداری ناشیانه از مدل «ملتـدولت» فرانسه بود، بدون درک تفاوتهای بنیادین. فرانسه قرنها طول کشید تا زبانهای منطقهای را به حاشیه براند، و امروز از آن سیاست پشیمان است و در حال احیای زبانهای منطقهای است. ایران همان اشتباه را در مقیاس بزرگتر و با شتاب بیشتر تکرار کرد.
جمهوری اسلامی علیرغم ادعای مخالفت با میراث پهلوی، همان سیاست را ادامه داد. اصل ۱۵ قانون اساسی که حق آموزش به زبانهای محلی را به رسمیت میشناسد، بیش از چهار دهه است که روی کاغذ مانده است.
۶. تحلیل تطبیقی: فدرالیسم و وحدت ملی
۶.۱. تجربه کشورهای فدرال موفق
برخلاف ادعای مخالفان، تجربه جهانی نشان میدهد که فدرالیسم و به رسمیت شناختن تنوع زبانی، وحدت ملی را تقویت میکند نه تضعیف. سوئیس با ساختار فدرال و چهار زبان رسمی یکی از باثباتترین کشورهاست و بیش از ۷۰۰ سال وحدت خود را حفظ کرده است. کانادا با دو زبان رسمی دموکراسی پایدار است. بلژیک با سه زبان رسمی عضو اتحادیه اروپاست. هند با ۲۲ زبان رسمی بزرگترین دموکراسی جهان است و علیرغم تنوع عظیم، یکپارچه مانده است. آلمان با ۱۶ ایالت و حمایت از زبانهای محلی قویترین اقتصاد اروپاست.
نمونه کبک کانادا: تجربه کبک کانادا بسیار آموزنده است. ایالت کبک با اکثریت فرانسویزبان، دو بار در همهپرسی استقلال شرکت کرد: در سال ۱۹۸۰ با ۵۹.۵ درصد مخالف استقلال، و در سال ۱۹۹۵ با ۵۰.۵۸ درصد مخالف استقلال. در هر دو مورد، اکثریت مردم کبک به ماندن در کانادا رأی دادند.
چرا کبکیها جدایی نخواستند؟ پاسخ ساده است: کانادا حقوق زبان فرانسوی را به رسمیت شناخت. دوزبانگی رسمی، آموزش به زبان فرانسوی، خدمات دولتی به هر دو زبان، و خودمختاری فرهنگی کبک باعث شد که فرانسویزبانان احساس کنند کانادا خانه آنها هم هست. وقتی حقوق تأمین شود، انگیزه جدایی از بین میرود.
۶.۲. تجربه کشورهای متمرکز سرکوبگر
در مقابل، کشورهایی که تنوع را سرکوب کردند، با بحران مواجه شدند. یوگسلاوی با سرکوب هویتها به تجزیه و جنگ داخلی رسید. عراق صدام با سرکوب کردها و شیعیان به فروپاشی و بیثباتی انجامید. سوریه با تمرکزگرایی افراطی گرفتار جنگ داخلی و ویرانی شد. ترکیه با سرکوب کردها ۴۰ سال جنگ داخلی را تجربه کرد.
مقایسه با پاکستان: در نقطه مقابل کانادا، پاکستان قرار دارد. پاکستان پس از استقلال در ۱۹۴۷، زبان اردو را به عنوان تنها زبان رسمی به بنگالیها (که اکثریت جمعیت بودند) تحمیل کرد. نتیجه چه شد؟ نارضایتی انباشته، جنبش زبانی، و در نهایت جنگ و جدایی بنگلادش در ۱۹۷۱.
این دو نمونه، دو سرنوشت متفاوت را نشان میدهد: کانادا با پذیرش تنوع متحد ماند، پاکستان با سرکوب تنوع تجزیه شد. ایران کدام مسیر را انتخاب میکند؟
۷. پدیده آسیمیلاسیون: تحلیل روانشناختی
۷.۱. همذاتپنداری با متجاوز
یکی از پدیدههای قابل توجه، وجود افرادی از اقوام غیرفارسزبان است که خود علیه حقوق زبانی موضع میگیرند. این پدیده در روانشناسی با مفاهیمی چون «همذاتپنداری با متجاوز» (Identification with the Aggressor) و «درونیسازی سرکوب» (Internalized Oppression) توضیح داده میشود (Fanon, 1952; Freire, 1970).
وقتی فردی از کودکی با پیامهایی مواجه شود که زبانش «عقبمانده»، لهجهاش «مضحک»، و هویتش «کمتر» است، برخی افراد برای فرار از این تحقیر، هویت خود را انکار میکنند. این یک مکانیزم دفاعی روانی است، نه یک موضع فکری مستقل. انکار هویت خود، نه شجاعت است نه روشنفکری؛ نشانه زخمهای عمیق روانی است که سرکوب ایجاد کرده است.
۷.۲. تاریخ فریبخوردگی
ترکهای ایران در یک قرن گذشته چندین بار فریب گفتمانهای مختلف را خوردهاند. در دوره انترناسیونالیسم روسی، وعده «برابری خلقها» داده شد، اما استالین میلیونها ترک را سرکوب و تبعید کرد. در دوره جهانوطنی، گفتند «دنیا دهکده جهانی است و هویتهای قومی کهنه شده»، اما همان غربیها زبانهای خود را حفظ کردند. در دوره ناسیونالیسم فارسمحور، گفتند «همه یک ملتیم»، اما این وحدت فقط با زبان و فرهنگ یک گروه تعریف شد.
در همه این دورهها، ترکها برای «اهداف بزرگتر» حقوق خود را فدا کردند، اما هیچگاه این فداکاری جبران نشد. زمان آن رسیده که این چرخه شکسته شود.
۸. نقد گفتمان «ملیگرایی شهروندمحور»
۸.۱. ادعا و واقعیت
مدافعان وضع موجود مدعیاند که «ملیگرایی ایرانی شهروندمحور است نه قوممحور». اما واقعیت چیز دیگری است. اگر شهروندمحور است، چرا فقط یک زبان حق آموزش دارد؟ اگر همه شهروندان برابرند، چرا شهروند ترکزبان نمیتواند به زبان مادریاش درس بخواند؟ اگر قوممحور نیست، چرا لطیفههای قومی رایج است؟
ملیگرایی که فقط یک زبان را به رسمیت بشناسد و بقیه را نادیده بگیرد، شهروندمحور نیست؛ یکزبانمحور است. این ملیگرایی، لباس مدرن بر تن تبعیض کهنه پوشانده است.
۸.۲. ریاکاری در موضعگیریها
همان افرادی که مطالبات زبانی اقوام ایران را «تجزیهطلبی» میخوانند، از حقوق سیاهپوستان آمریکا در جنبش Black Lives Matter حمایت میکنند، نسلکشی ارامنه را محکوم میکنند، از حقوق کردهای ترکیه و سوریه دفاع میکنند، سرکوب شیعیان بحرین را محکوم میکنند، و برای فلسطینیها سینه میزنند. اما وقتی ترک یا کرد یا عرب ایرانی همان حقوق را مطالبه میکند، «عامل دشمن» نامیده میشود. این ریاکاری آشکار است. حقوق بشر یا جهانشمول است یا اصلاً حقوق بشر نیست.
۹. پیامدهای سرکوب زبانی: جادهای به سوی بیثباتی
۹.۱. پیامدهای آموزشی
تحقیقات یونسکو (2016) نشان میدهد کودکانی که به زبان مادری آموزش نمیبینند در سالهای اول تحصیل ۲ تا ۳ سال عقب میافتند، نرخ ترک تحصیلشان بالاتر است، و در یادگیری زبان دوم نیز ضعیفتر عمل میکنند. این یعنی سیاست تکزبانی، خود مانع توسعه است.
۹.۲. پیامدهای اقتصادی
عقبماندگی آموزشی به عقبماندگی اقتصادی منجر میشود. و سپس همان سیاستگذارانی که این وضع را ایجاد کردهاند، به «عقبماندگی» مناطق قومی اشاره میکنند، بدون اینکه علت را ببینند. این چرخه معیوب، نابرابری را بازتولید میکند.
۹.۳. پیامدهای روانشناختی و فرهنگی
تحقیر زبانی به آسیبهای روانشناختی عمیق منجر میشود: احساس حقارت، بحران هویت، و یا واکنشهای افراطی در جهت مخالف. هیچکدام از این پیامدها به نفع وحدت ملی نیست.
۹.۴. پیامدهای سیاسی: مسیر بیثباتی
وقتی بخش بزرگی از جمعیت احساس کند شهروند درجه دو است، وفاداریاش به نظام سیاسی کاهش مییابد. نارضایتی انباشتهشده، در شرایط بحران، میتواند به انفجار منجر شود. تجربه یوگسلاوی، عراق، و سوریه نشان میدهد که سرکوب هویتها، وقتی با بحرانهای دیگر ترکیب شود، فاجعهبار است. ایران در حال انباشت همین بمب ساعتی است.
۱۰. راهحل: مدل پیشنهادی برای ایران
۱۰.۱. اصول بنیادین
هر راهحلی باید بر این اصول استوار باشد: حفظ تمامیت ارضی (ایران یکپارچه میماند)، برابری شهروندان (همه شهروندان، فارغ از زبان و قومیت، حقوق برابر دارند)، به رسمیت شناختن تنوع (تنوع زبانی و فرهنگی ثروت ملی است، نه تهدید)، و زبان مشترک (فارسی به عنوان زبان ارتباط ملی حفظ میشود، اما نه به قیمت محو زبانهای دیگر).
۱۰.۲. ساختار پیشنهادی
آموزش دوزبانه: کودکان به زبان مادری و فارسی آموزش ببینند. این نهتنها حق آنهاست، بلکه از نظر علمی نیز بهترین روش آموزش است.
رسانههای چندزبانه: شبکههای تلویزیونی و رادیویی کامل به زبانهای مختلف، نه فقط برنامههای فولکلوریک.
خدمات دولتی چندزبانه: امکان دریافت خدمات اداری و قضایی به زبان مادری.
تمرکززدایی اداری: اختیارات بیشتر برای استانها در حوزههای آموزش و فرهنگ.
۱۰.۳. نمونه موفق: مدل سوئیس
سوئیس با چهار زبان رسمی (آلمانی، فرانسوی، ایتالیایی، رومانش) یکی از باثباتترین و مرفهترین کشورهای جهان است. هر کانتون حق تعیین زبان آموزش را دارد، اما همه شهروندان سوئیسی هستند. این مدل نشان میدهد که تنوع زبانی و وحدت ملی نهتنها تعارضی ندارند، بلکه مکمل یکدیگرند.
فلسفه سوئیس: به رسمیت شناختن، نه انکار. تفاوت بنیادین سوئیس با ایران در فلسفه برخورد با تنوع است. سوئیس نمیگوید «شما آلمانیزبان هستید» یا «فرانسویزبان هستید»؛ بلکه صراحتاً چهار ملت/گروه ملی را به رسمیت میشناسد. شعار تیم ملی فوتبال سوئیس در مسابقات بینالمللی گویای این فلسفه است:
«Vier Sprachen, eine Mannschaft» (آلمانی) «Quatre langues, une équipe» (فرانسوی) «Quattro lingue, una squadra» (ایتالیایی)
یعنی: «چهار زبان، یک تیم»
این شعار بیانگر یک واقعیت است: سوئیسیها متفاوتاند و این تفاوت را جشن میگیرند، اما در عین حال متحدند. وحدت آنها نه بر پایه انکار تفاوتها، بلکه بر پایه احترام متقابل و حقوق برابر بنا شده است.
مقایسه دو رویکرد:
سوئیس چهار ملت/زبان رسمی دارد، ایران یک زبان رسمی. سوئیس میگوید «ما متفاوتیم، اما متحدیم»، ایران میگوید «شما متفاوت نیستید، همه فارس هستید». در سوئیس تنوع ثروت ملی تلقی میشود، در ایران تهدید امنیتی. سوئیس هویتها را به رسمیت میشناسد، ایران انکار میکند. شعار سوئیس «چهار زبان، یک تیم» است، شعار ایران «یک ملت، یک زبان». سوئیس ۷۰۰ سال وحدت دارد، ایران بحران هویتی مزمن.
اگر سوئیس با جمعیت ۸ میلیون و چهار ملت میتواند متحد بماند، چرا ایران با پذیرش تنوع خود نتواند؟ پاسخ روشن است: مشکل نه در تنوع، که در انکار آن است.
۱۱. نتیجهگیری
پژوهش حاضر با بررسی انتقادی سیاستهای زبانی در ایران و تحلیل تطبیقی تجربیات جهانی، به نتایج زیر دست یافت:
نخست، گفتمان «مارکسیسم فرهنگی» که برای بیاعتبارسازی مطالبات حقوق زبانی به کار میرود، فاقد مبانی علمی و آکادمیک است. این گفتمان که ریشه در تئوریهای توطئه محافل راست افراطی غربی دارد، صرفاً ابزاری برای مشروعیتزدایی از مطالبات حقوق بشری است، بدون آنکه به محتوای این مطالبات پاسخی منطقی ارائه دهد.
دوم، تبعیض زبانی در ایران واقعیتی ساختاری و مستند است که در حوزههای آموزش، قضا، رسانه و نظام اداری قابل ردیابی است. این تبعیض، بر اساس تعاریف ارائهشده توسط یونسکو و مفهومپردازی رافائل لمکین، مصداق «زبانکشی» و «نسلکشی فرهنگی» محسوب میشود.
سوم، سیاست انکار هویتهای غیرفارس از طریق فرمولبندیهایی نظیر «ترکزبان» به جای «ترک»، ادامهدهنده منطق استعماری است که با نفی هویت جمعی گروهها، حق تعیین سرنوشت فرهنگی آنها را سلب میکند.
چهارم، تحلیل تطبیقی نشان میدهد که به رسمیت شناختن حقوق زبانی، برخلاف ادعای مخالفان، وحدت ملی را تقویت میکند. نمونههای موفقی چون سوئیس، کانادا و هند گواه این مدعا هستند. در مقابل، کشورهایی که سیاست سرکوب زبانی را در پیش گرفتند، همچون یوگسلاوی و پاکستان، با تجزیه یا بیثباتی مزمن مواجه شدند.
پنجم، سیاست تکزبانی پیامدهای مخربی در ابعاد آموزشی، اقتصادی، روانشناختی و سیاسی دارد که در مجموع، کشور را به سمت بیثباتی سوق میدهد. یافتههای یونسکو (2016) نشان میدهد که محرومیت از آموزش به زبان مادری، عقبماندگی تحصیلی و افزایش نرخ ترک تحصیل را به دنبال دارد.
بر اساس یافتههای این پژوهش، راهحل بحران هویتی و زبانی ایران نه در تشدید سیاستهای یکسانسازی، بلکه در مدیریت دموکراتیک تنوع نهفته است. الگوهای موفق جهانی نشان میدهند که آموزش دوزبانه، رسانههای چندزبانه، خدمات دولتی چندزبانه و تمرکززدایی اداری میتوانند ضمن حفظ انسجام ملی، حقوق زبانی شهروندان را نیز تأمین کنند.
در نهایت باید تأکید کرد که توسعه، پیش از آنکه مجموعهای از برنامههای اقتصادی و سیاسی باشد، یک فرهنگ است. تحقق توسعه پایدار مستلزم درونیسازی ارزشهای آن توسط هم شهروندان و هم سیاستگذاران است. بدون این درک عمیق، تکرار شعارها و مفاهیم انتزاعی ره به جایی نخواهد برد. توسعه واقعی زمانی آغاز میشود که عدالت زبانی و فرهنگی نه به عنوان تهدید، بلکه به عنوان پیششرط وحدت ملی پایدار شناخته شود.
آینده ایران در گرو انتخابی است که سیاستگذاران و شهروندان پیش رو دارند: پذیرش تنوع و بنای وحدتی پایدار بر اساس عدالت، یا تداوم مسیر انکار و مواجهه با سرنوشت ملتهایی که از درون فروپاشیدند. تاریخ قضاوت خواهد کرد.
منابع
- Baker, C. (2011). Foundations of Bilingual Education and Bilingualism (5th ed.). Multilingual Matters.
- Bialystok, E. (2001). Bilingualism in Development: Language, Literacy, and Cognition. Cambridge University Press.
- Cummins, J. (2000). Language, Power and Pedagogy: Bilingual Children in the Crossfire. Multilingual Matters.
- Fanon, F. (1952). Black Skin, White Masks. Grove Press.
- Freire, P. (1970). Pedagogy of the Oppressed. Continuum.
- Jamin, J. (2018). Cultural Marxism: A Survey. Religion Compass, 12(1-2), e12258.
- Lemkin, R. (1944). Axis Rule in Occupied Europe. Carnegie Endowment for International Peace.
- Richardson, J. E. (2015). Cultural Marxism and the British National Party. In Cultures of Post-War British Fascism (pp. 202-226). Routledge.
- (2016). If You Don’t Understand, How Can You Learn? Global Education Monitoring Report, Policy Paper 24.
- United Nations. (1948). Universal Declaration of Human Rights.
- United Nations. (1966). International Covenant on Civil and Political Rights.
- United Nations. (1989). Convention on the Rights of the Child.
- United Nations. (1992). Declaration on the Rights of Persons Belonging to National or Ethnic, Religious and Linguistic Minorities.
مرکز مطالعات اقتصادی و اجتماعی ملل ایران
زیر نظر: «آیدین عدالت»




