خودباختگی فرهنگی: آسیبشناسی روانشناختی انکار ریشه
چکیده
خودباختگی فرهنگی، پدیدهای ویرانگر است که در آن افراد متعلق به گروههای قومی اقلیت، با درونیسازی تحقیر تاریخی، به دشمنان هویت خود بدل میشوند. این مقاله با رویکردی انتقادی و بهرهگیری از نظریههای استعمار درونیشده (Fanon, 1952)، هویت اجتماعی (Tajfel & Turner, 1979)، ترومای بیننسلی (Brave Heart, 2000)، و تهدید کلیشهای (Steele & Aronson, 1995)، ریشههای این خیانت به خود را واکاوی میکند. یافتهها نشان میدهد که هرچند ساختارهای سرکوبگر زمینهساز این پدیدهاند، اما خودباختگی در تحلیل نهایی، انتخابی است که از ضعف شخصیتی، سطحینگری، و فقدان شجاعت اخلاقی برمیخیزد. تاریخ گواه است که سختترین سرکوبها نیز نتوانستهاند اراده ملتهای مصمم را درهم بشکنند.
واژگان کلیدی: خودباختگی فرهنگی، استعمار درونیشده، نفرت از خود قومی، ترومای بیننسلی، امپریالیسم زبانی
۱. مقدمه: زخمی که از درون میخورد
در میان تمام آسیبهایی که یک ملت میتواند متحمل شود، هیچکدام ویرانگرتر از خیانت فرزندانش به هویت خود نیست. دشمن بیرونی را میتوان شناخت، با او جنگید، و حتی شکستش داد. اما وقتی دشمن در درون خانه بنشیند، وقتی فرزندان یک ملت خود به مبلغان تحقیر فرهنگ خویش بدل شوند، مبارزه به مراتب دشوارتر میشود.
خودباختگی فرهنگی — این زخم عفونیشدهای که از درون میخورد — پدیدهای است که در ادبیات علمی با نامهای گوناگون شناخته میشود: «استعمار درونیشده» (Internalized Colonialism)، «ذهنیت استعماری» (Colonial Mentality)، «نفرت از خود قومی» (Ethnic Self-Hatred)، و «بیگانگی فرهنگی» (Cultural Alienation). فرانتس فانون (1952)، روانپزشک انقلابی مارتینیکی، این پدیده را «آسیبشناسی روانی استعمارزدگی» نامید: فرآیندی که طی آن فرد استعمارزده، نگاه تحقیرآمیز استعمارگر را درونی کرده و به قاضی بیرحم فرهنگ خود بدل میشود.
اما آیا این افراد صرفاً قربانیاند؟ آیا میتوان تمام تقصیر را به پای ساختارهای سرکوبگر نوشت؟ این مقاله استدلال میکند که پاسخ منفی است. خودباختگی، هرچند ریشه در فشارهای بیرونی دارد، در نهایت یک انتخاب است — انتخابی که از ضعف شخصیتی، سطحینگری فکری، و فقدان شجاعت اخلاقی برمیخیزد.
۲. چارچوب نظری: تشریح یک بیماری
۲.۱. استعمار درونیشده: وقتی زنجیر به ذهن میرسد
فانون در اثر تکاندهندهاش «پوست سیاه، نقابهای سفید» (1952) با صراحتی دردناک مینویسد که استعمار تنها سرزمینها را اشغال نمیکند، بلکه ذهنها را نیز تسخیر میکند. نژادپرستی سفیدپوستان عقده حقارتی عمیقی در روان سیاهپوست ایجاد میکند که حتی تلاش برای غلبه بر آن، به تحریف اجتنابناپذیر آگاهی و هویت منجر میشود. این «نگاه سفید» (White Gaze) تمام جنبههای زندگی را فرا میگیرد: از معیارهای زیبایی گرفته تا سنجش ارزش فرهنگی.
نتیجه چیست؟ فرد استعمارزده میآموزد که زبان، فرهنگ، و حتی چهره خود را حقیر بشمارد. او میل شدیدی به تبدیل شدن به «دیگری» پیدا میکند — میخواهد «مانند نژاد برتر» باشد (Fanon, 1967, p. 167). این میل، او را وادار میکند ارزشهای خود را زیر پا بگذارد و ارزشهای بیگانه را بپرستد.
دیوید و اوکازاکی (David & Okazaki, 2006) در مطالعهای بر آمریکاییهای فیلیپینیتبار، ابعاد این ذهنیت استعماری را شناسایی کردند: شرم فرهنگی درونیشده، احساس حقارت، تبعیض درونگروهی، نارضایتی از ویژگیهای فیزیکی، و عجیبتر از همه، «بدهی استعماری» — این باور مسموم که باید از استعمارگرانی که آمدند تا «نجاتمان دهند» سپاسگزار باشیم.
۲.۲. نظریه هویت اجتماعی: انتخاب میان ایستادگی و فرار
نظریه هویت اجتماعی تاجفل و ترنر (Tajfel & Turner, 1979) توضیح میدهد که افراد بخشی از عزت نفس خود را از عضویت گروهی استخراج میکنند. اما وقتی گروه فرد در سلسلهمراتب اجتماعی جایگاه پایینی داشته باشد، سه راه پیش روی اوست:
راه اول: تحرک فردی — فرار از گروه خود و تلاش برای پیوستن به گروه «برتر». این همان راهی است که خودباختگان انتخاب میکنند.
راه دوم: خلاقیت اجتماعی — بازتعریف معیارهای ارزشگذاری و یافتن ابعاد جدید برای افتخار. این راه انسانهای اندیشمند است.
راه سوم: رقابت اجتماعی — مبارزه جمعی برای تغییر جایگاه گروه. این راه شجاعان است.
خودباختگی فرهنگی، شکل بزدلانه و افراطی راه اول است: نه تنها فرار از گروه، بلکه خنجر زدن به آن از پشت. فرد خودباخته برای اثبات وفاداری به اربابان جدیدش، باید نشان دهد که از ریشههایش بیزار است.
۲.۳. ترومای بیننسلی: زخمهایی که به ارث میرسند
ترومای بیننسلی (Intergenerational Trauma) مفهومی است که ابتدا برای توصیف آثار روانشناختی هولوکاست بر نسلهای بعدی بازماندگان مطرح شد (Rakoff, 1966)، اما به سرعت در مطالعات جوامع بومی و استعمارزده کاربرد یافت.
تحقیقات بریو هارت (Brave Heart, 2000) بر بومیان آمریکا نشان میدهد که تجربیات آسیبزای نسلهای گذشته — از نسلکشی گرفته تا جداسازی اجباری کودکان در مدارس شبانهروزی — از طریق مکانیزمهای متعددی به نسلهای بعد منتقل میشود: سبکهای تربیتی آسیبدیده، الگوهای ارتباطی مختل، و حتی تغییرات اپیژنتیک.
اما نکته حیاتی اینجاست: همه افرادی که در معرض این ترومای تاریخی قرار دارند، خودباخته نمیشوند. تحقیقات بر مدارس شبانهروزی بومیان کانادا نشان داد که هرچند نوادگان بازماندگان کمتر زبان بومی میدانستند، اما احتمال بیشتری داشت که رویدادهای فرهنگی را مهم بدانند (First Nations Centre, 2005). به عبارت دیگر، سرکوب نتوانست «سرخپوست را از کودک بیرون بکشد» — مگر آنکه خود کودک اجازه دهد.
۲.۴. امپریالیسم زبانی: قتل زبان، قتل روح
تووه اسکاتناب-کانگاس (Skutnabb-Kangas, 2000) مفهوم «زبانکشی» (Linguicide) را برای توصیف سیاستهای آموزشی مطرح کرد که زبانهای اقلیت را به حاشیه میرانند و در نهایت میکشند. رابرت فیلیپسون (Phillipson, 1992) نشان میدهد که امپریالیسم زبانی چگونه عمل میکند: زبان غالب به عنوان «طبیعی»، «پیشرفته»، و «ضروری» معرفی میشود، در حالی که زبانهای اقلیت به عنوان «عقبمانده»، «محلی»، و «بیفایده» برچسب میخورند.
پیامد روانشناختی این فرآیند ویرانگر است: وقتی پیامهای اجتماعی القا کنند که زبان مادری حقیر است، گویشوران این باور را درونی میکنند. نتیجه، کاهش عزت نفس و بحران هویت است (Decressac, 2024). کودکی که در مدرسه به خاطر صحبت کردن به زبان مادری تحقیر شود، ممکن است تا آخر عمر از آن زبان شرم داشته باشد — مگر آنکه شجاعت مقاومت را در خود بپروراند.
۲.۵. تهدید کلیشهای: سایه ترس بر عملکرد
کلاود استیل (Claude Steele, 1997) با مفهوم «تهدید کلیشهای» (Stereotype Threat) نشان داد که صرف آگاهی از کلیشههای منفی درباره گروه خود، میتواند عملکرد فرد را مختل کند. در آزمایشهای معروف استیل و آرونسون (1995)، دانشجویان آفریقایی-آمریکایی وقتی گمان میکردند آزمون، هوششان را میسنجد، عملکرد ضعیفتری داشتند — نه به دلیل ناتوانی، بلکه به دلیل اضطراب ناشی از ترس تأیید کلیشههای منفی.
استیل مفهوم «احتمالات هویتی» (Identity Contingencies) را مطرح میکند: نشانههایی در محیط که کلیشههای خاصی را درباره هویت فرد فعال میکنند. این نشانهها میتوانند تأثیر منفی شدیدی بر عملکرد و حتی انتخابهای زندگی داشته باشند.
اما نکته مهم اینجاست: تهدید کلیشهای فقط بر کسانی اثر میگذارد که «به عملکرد خوب اهمیت میدهند» (Steele, 2010). به عبارت دیگر، این پدیده نشان میدهد که افراد مستعد خودباختگی، کسانی هستند که ارزش خود را از چشم «دیگری» میسنجند — نه از درون.
۳. سندروم استکهلم فرهنگی: عاشق زنجیر شدن
برخی محققان برای توصیف خودباختگی فرهنگی، از تشبیه سندروم استکهلم استفاده کردهاند — پدیدهای که در آن گروگان به گروگانگیر خود دلبستگی پیدا میکند. این تشبیه، هرچند محدودیتهایی دارد، جنبههای مهمی از خودباختگی را روشن میکند.
در سندروم استکهلم، قربانی برای بقا، با متجاوز همانندسازی میکند. آنا فروید (Anna Freud, 1936) این مکانیزم دفاعی را «همانندسازی با متجاوز» (Identification with the Aggressor) نامید. قربانی، به جای مواجهه با ترس و درماندگی، خود را جای متجاوز میگذارد و دیدگاه او را میپذیرد.
در خودباختگی فرهنگی نیز فرآیند مشابهی رخ میدهد: فرد متعلق به گروه تحت سلطه، به جای مواجهه با درد تبعیض، دیدگاه گروه غالب را درونی میکند. او یاد میگیرد که از چشم ستمگر به خود بنگرد — و طبیعتاً خود را حقیر مییابد.
اما تفاوت مهمی وجود دارد: سندروم استکهلم در شرایط حاد و تحت تهدید مستقیم جان رخ میدهد، در حالی که خودباختگی فرهنگی فرآیندی تدریجی است که در آن فرد فرصت تأمل و انتخاب دارد. گروگان شاید توجیهی برای رفتارش داشته باشد؛ فرد خودباخته، نه.
۴. ضعف شخصیتی: ریشه اصلی که کسی نمیخواهد ببیند
تا اینجا از عوامل ساختاری سخن گفتیم: استعمار، تبعیض، سرکوب زبانی، ترومای تاریخی. اما سؤال اساسی این است: چرا همه افرادی که در معرض این فشارها قرار دارند، خودباخته نمیشوند؟
پینی (Phinney, 1990) در مطالعات گستردهاش بر هویت قومی نوجوانان اقلیت نشان داد که بسیاری از افراد نه تنها هویت قومی قوی حفظ میکنند، بلکه از آن به عنوان منبع قدرت و تابآوری استفاده میکنند. کراکر و میجر (Crocker & Major, 1989) نشان دادند که عزت نفس بالا میتواند به عنوان سپری در برابر پیامهای منفی عمل کند.
این تفاوت فردی، حقیقتی ناخوشایند را آشکار میکند: خودباختگی، بیش از آنکه محصول اجتنابناپذیر فشار بیرونی باشد، نشاندهنده ضعفهای درونی است.
۴.۱. عزت نفس پوشالی و نیاز مفرط به تأیید
فرد خودباخته، انسانی است که ارزش خود را نه از درون، بلکه از نگاه دیگران میسنجد. او به تأیید مداوم نیاز دارد — و چه تأییدی بالاتر از پذیرفته شدن توسط گروه «برتر»؟ لیری و باومیستر (Leary & Baumeister, 2000) این نیاز افراطی به تأیید را یکی از ریشههای رفتارهای خودتخریبی میدانند.
این افراد برای کسب پذیرش، حاضرند هر قیمتی بپردازند — حتی قیمت انکار ریشههایشان. آنها لهجهشان را پنهان میکنند، نامشان را عوض میکنند، و از هر نشانهای که «اصالت» پایینشان را لو دهد، فراریاند.
۴.۲. سطحینگری فکری و جهل به تاریخ
خودباختگی اغلب از جهل برمیخیزد. فردی که تاریخ، ادبیات، و فرهنگ غنی قوم خود را نمیشناسد، چگونه میتواند به آن افتخار کند؟ او فقط ظواهر را میبیند: گروه غالب ثروتمندتر است، قدرتمندتر است، پس «بهتر» است.
این سطحینگری، محصول تنبلی فکری است. شناختن ریشههای خود نیازمند تلاش است: خواندن، پرسیدن، جستجو کردن. فرد خودباخته این تلاش را نمیکند — یا نمیخواهد بکند، زیرا یافتههایش ممکن است «راحتی» انکار را از او بگیرد.
۴.۳. فرصتطلبی و حسابگری منفعتطلبانه
گاهی خودباختگی انتخابی کاملاً آگاهانه است. فرد حساب میکند که همرنگ شدن با جماعت غالب، راه ترقی را هموارتر میکند. او میداند چه میکند — و دقیقاً به همین دلیل، خودباختگیاش اخلاقاً مذمومتر است.
این افراد خائنین واقعی هستند: کسانی که نه از سر جهالت، بلکه از سر طمع، فرهنگ خود را میفروشند. آنها برای یک پست، یک ترفیع، یا یک جایگاه اجتماعی، حاضرند پشت به همه چیز کنند.
۴.۴. ترس و بزدلی
ایستادن در برابر جریان غالب، شجاعت میخواهد. دفاع از هویتی که تحقیر میشود، جسارت میطلبد. فرد خودباخته این شجاعت را ندارد. او راحتترین راه را انتخاب میکند: تسلیم.
سارتر (Sartre, 1943) میگفت انسان «محکوم به آزادی» است — یعنی حتی در بدترین شرایط، همیشه انتخاب دارد. فرانکل (Frankl, 1946)، بازمانده آشویتس، نشان داد که حتی در اردوگاه مرگ، انسان میتواند کرامت خود را حفظ کند. اگر آنها توانستند، فرد خودباختهای که در شرایط به مراتب بهتری زندگی میکند، چه عذری دارد؟
۵. شواهد تاریخی: ملتهایی که تسلیم نشدند
تاریخ، آزمایشگاه بزرگی است که فرضیه ما را تأیید میکند: سرکوب، هرقدر هم شدید باشد، نمیتواند اراده یک ملت مصمم را درهم بشکند.
ایرلندیها قرنها تحت سلطه بریتانیا بودند. زبان گیلیک ممنوع شد، فرهنگ ایرلندی تحقیر شد، و قحطی بزرگ جمعیت را نابود کرد. اما ایرلندیها تسلیم نشدند. زبانشان را زنده نگه داشتند، فرهنگشان را حفظ کردند، و سرانجام استقلالشان را به دست آوردند (Jenkins, 2007).
کاتالانها در دوران فرانکو با ممنوعیت کامل زبانشان مواجه شدند. صحبت کردن به کاتالان در مکانهای عمومی جرم بود. اما امروز، زبان کاتالان پررونقتر از همیشه است — زیرا مردمی بودند که تسلیم نشدند.
زبان عبری قرنها زبانی «مرده» محسوب میشد که فقط در متون مذهبی استفاده میشد. اما صهیونیستها، با ارادهای خللناپذیر، آن را احیا کردند (Spolsky & Shohamy, 1999). امروز میلیونها نفر به عبری صحبت میکنند.
آفریقایی-آمریکاییها قرنها برده بودند، سپس تحت قوانین جیم کرو تحقیر شدند. اما فرهنگشان نه تنها زنده ماند، بلکه به یکی از تأثیرگذارترین فرهنگهای جهان تبدیل شد (Gates, 1988).
این نمونهها یک چیز را ثابت میکنند: سرکوب بیرونی، اگرچه میتواند کار را بسیار دشوار کند، تعیینکننده نهایی نیست. آنچه تعیینکننده است، اراده درونی است.
۶. پیامدهای ویرانگر: جهنمی که خودباخته میسازد
۶.۱. برای فرد: زندگی در دروغ
اریکسون (Erikson, 1968) بحران هویت را یکی از چالشهای اصلی رشد روانشناختی میداند. فرد خودباخته در بحران هویت مزمن گرفتار است: او نه میتواند کاملاً عضو گروه غالب شود (زیرا آنها هرگز او را «یکی از خود» نمیپذیرند)، و نه میخواهد به گروه مبدأ تعلق داشته باشد.
نتیجه، وضعیت «بینابینی» دردناکی است: بیریشگی، احساس پوچی، و زندگی در دروغ. تحقیقات نشان میدهد که استعمار درونیشده با افسردگی (David & Okazaki, 2006)، اضطراب (Hipolito-Delgado, 2010)، و حتی سوءمصرف مواد (Whitbeck et al., 2004) مرتبط است.
فرد خودباخته در تلاش برای فرار از خود، از خود فرار نمیکند — فقط خود را به زندانی تنگتر میبرد.
۶.۲. برای جامعه: سم پاشیدن در چاه
خودباختگان فقط به خود آسیب نمیزنند. آنها به کل جامعه سم میپاشند. وقتی کسی از موضع «خودی» فرهنگش را تحقیر میکند، تأثیرش به مراتب مخربتر از تحقیر بیگانه است — زیرا میگویند «خودشان هم قبول دارند که حقیرند».
خودباختگان، الگوی منفی برای نسلهای بعد میشوند. کودکی که میبیند پدر و مادرش از هویتشان شرم دارند، این شرم را به ارث میبرد. اینگونه است که ترومای بیننسلی تداوم مییابد — نه فقط از طریق ساختارهای بیرونی، بلکه از طریق خیانت درونی.
۷. تمایز حیاتی: انتقاد سازنده در برابر خودباختگی
لازم است با صراحت اعلام شود: انتقاد از فرهنگ خودی نه تنها خودباختگی نیست، بلکه نشانه بلوغ فکری است. هیچ فرهنگی کامل نیست و هر فرهنگی نیازمند نقد و اصلاح است.
تفاوت در کجاست؟ در انگیزه و هدف.
منتقد سازنده از موضع عشق انتقاد میکند. او میخواهد فرهنگش را بهتر کند، نه نابود. او کاستیها را میبیند، اما ارزشها را نیز میشناسد. او مقایسه میکند، اما برای یادگیری، نه برای تحقیر.
فرد خودباخته از موضع شرم و نفرت انتقاد میکند. هدفش اصلاح نیست، فاصلهگیری و انکار است. او فقط بدیها را میبیند — یا بهتر بگوییم، فقط میخواهد بدیها را ببیند. انتقادش بهانهای است برای توجیه فرار.
آمارتیا سن (Sen, 2006)، فیلسوف و اقتصاددان برنده نوبل، از مفهوم «وفاداری انتقادی» (Critical Loyalty) سخن میگوید: توانایی عشق ورزیدن به فرهنگ خود همراه با نقد صادقانه آن. این، نشانه انسان متفکر است. خودباختگی، نقطه مقابل آن است.
۸. نتیجهگیری: انتخاب میان کرامت و خفت
خودباختگی فرهنگی پدیدهای پیچیده است که ریشههای متعددی دارد: استعمار درونیشده، ترومای بیننسلی، امپریالیسم زبانی، تهدید کلیشهای، و فشارهای ساختاری. این مقاله این عوامل را انکار نمیکند.
اما این مقاله بر یک حقیقت ناخوشایند تأکید میکند: هیچکدام از این عوامل، توجیهگر خودباختگی نیستند. میلیونها انسان در معرض همین فشارها قرار داشتهاند و تسلیم نشدهاند. تاریخ پر است از ملتهایی که سختترین سرکوبها را تحمل کردند و هویتشان را حفظ کردند.
پس چه چیزی خودباختگان را متفاوت میکند؟ پاسخ، هرچند تلخ، ساده است: ضعف شخصیتی. عزت نفس پوشالی که به تأیید دیگران وابسته است. سطحینگریای که از شناخت عمیق ریشهها طفره میرود. فرصتطلبیای که کرامت را به منفعت میفروشد. و بزدلیای که از ایستادگی میگریزد.
فرد خودباخته، پیش از آنکه قربانی سیستم باشد، قربانی ضعفهای خودش است. سیستم میتواند فشار بیاورد، اما انتخاب نهایی با خود فرد است: کرامت یا خفت؟ ایستادگی یا تسلیم؟ وفاداری به ریشه یا خیانت به آن؟
و این انتخاب، مسئولیتی است که هیچکس نمیتواند از شانه فرد بردارد.
«هر ملت استعمارزدهای — به عبارت دیگر، هر ملتی که در روحش عقده حقارت کاشته شده با مرگ و دفن اصالت فرهنگیاش — خود را رودرروی زبان ملت متمدنکننده مییابد.»
— فرانتس فانون، «پوست سیاه، نقابهای سفید» (1952)
منابع
Brave Heart, M. Y. H. (2000). Wakiksuyapi: Carrying the historical trauma of the Lakota. Tulane Studies in Social Welfare, 21-22, 245-266.
Crocker, J., & Major, B. (1989). Social stigma and self-esteem: The self-protective properties of stigma. Psychological Review, 96(4), 608-630.
David, E. J. R., & Okazaki, S. (2006). The Colonial Mentality Scale (CMS) for Filipino Americans: Scale construction and psychological implications. Journal of Counseling Psychology, 53(2), 241-252.
Erikson, E. H. (1968). Identity: Youth and Crisis. Norton.
Fanon, F. (1952). Peau noire, masques blancs [Black Skin, White Masks]. Éditions du Seuil.
Fanon, F. (1961). Les Damnés de la Terre [The Wretched of the Earth]. Maspero.
First Nations Centre. (2005). First Nations Regional Longitudinal Health Survey (RHS) 2002/03. National Aboriginal Health Organization.
Frankl, V. E. (1946). Man’s Search for Meaning. Beacon Press.
Freire, P. (1970). Pedagogy of the Oppressed. Continuum.
Freud, A. (1936). The Ego and the Mechanisms of Defense. Hogarth Press.
Gates, H. L. (1988). The Signifying Monkey: A Theory of African-American Literary Criticism. Oxford University Press.
Hipolito-Delgado, C. P. (2010). Exploring the etiology of ethnic self-hatred: Internalized racism in Chicana/o and Latina/o college students. Journal of College Student Development, 51(3), 319-331.
Jenkins, G. H. (2007). A Concise History of Wales. Cambridge University Press.
Leary, M. R., & Baumeister, R. F. (2000). The nature and function of self-esteem: Sociometer theory. Advances in Experimental Social Psychology, 32, 1-62.
Phillipson, R. (1992). Linguistic Imperialism. Oxford University Press.
Phinney, J. S. (1990). Ethnic identity in adolescents and adults: Review of research. Psychological Bulletin, 108(3), 499-514.
Pyke, K. D. (2010). What is internalized racial oppression and why don’t we study it? Acknowledging racism’s hidden injuries. Sociological Perspectives, 53(4), 551-572.
Sartre, J. P. (1943). L’Être et le néant [Being and Nothingness]. Gallimard.
Sen, A. (2006). Identity and Violence: The Illusion of Destiny. Norton.
Skutnabb-Kangas, T. (2000). Linguistic Genocide in Education—or Worldwide Diversity and Human Rights? Lawrence Erlbaum.
Spolsky, B., & Shohamy, E. (1999). The Languages of Israel: Policy, Ideology, and Practice. Multilingual Matters.
Steele, C. M. (1997). A threat in the air: How stereotypes shape intellectual identity and performance. American Psychologist, 52(6), 613-629.
Steele, C. M. (2010). Whistling Vivaldi and Other Clues to How Stereotypes Affect Us. Norton.
Steele, C. M., & Aronson, J. (1995). Stereotype threat and the intellectual test performance of African Americans. Journal of Personality and Social Psychology, 69(5), 797-811.
Tajfel, H., & Turner, J. C. (1979). An integrative theory of intergroup conflict. In W. G. Austin & S. Worchel (Eds.), The Social Psychology of Intergroup Relations (pp. 33-47). Brooks/Cole.
Whitbeck, L. B., Adams, G. W., Hoyt, D. R., & Chen, X. (2004). Conceptualizing and measuring historical trauma among American Indian people. American Journal of Community Psychology, 33(3-4), 119-130.
Williams, D. R., & Mohammed, S. A. (2009). Discrimination and racial disparities in health: Evidence and needed research. Journal of Behavioral Medicine, 32(1), 20-47.
مرکز مطالعات اقتصادی و اجتماعی ملل ایران
زیر نظر: «آیدین عدالت»






