روشنفکر ایرانی و بحران دوگانگی: ادعای عقلانیت و غلبه غریزه
سروش، شریعتی، و بحران اقتدار فکری در ایران
مقدمه: وقتی مدارا فقط شعار میشود
در تاریخ فکری هر ملتی، لحظاتی هست که یک اختلافنظر ظاهراً کوچک، پرده از یک بحران بسیار بزرگتر برمیدارد. جدال اخیر میان عبدالکریم سروش و موسی غنینژاد بر سر میراث علی شریعتی، دقیقاً چنین لحظهای است. در ظاهر، این ماجرا یک مشاجرهی قلمی دربارهی یک شخصیت تاریخی است. اما در باطن، پرسشی بسیار جدیتر را پیش میکشد: آیا روشنفکری ایرانی، پس از نیمقرن تجربه، هنوز هم ظرفیت شنیدن نقد را دارد؟ یا آنکه زیر پوستهی شعارهای تسامح و کثرتگرایی، همان اقتدارگرایی کهنهی فکری پنهان مانده است؟
عبدالکریم سروش سالهاست خود را وارث و مروج سنتی معرفی میکند که رکن آن «کثرتگرایی معرفتی» است؛ همان نظریهای که در کتاب معروف «قبض و بسط تئوریک شریعت» صورتبندی کرد و به نام آن، نسلها را به گفتوگوی عقلانی و تحمل آرای مخالف دعوت کرد. تصویری که او از خود ساخته، تصویر متفکریست فراتر از جزماندیشی، آمادهی مواجهه با هر نقدی با ابزار عقل، نه قدرت. اما وقتی موسی غنینژاد—اقتصاددانی که تنها به بازخوانی انتقادی نقش تاریخی شریعتی در شکلگیری گفتمان انقلاب ۱۳۵۷ پرداخته بود—جسارت به خرج داد، پاسخ سروش نه استدلال که اتهام بود: گستاخی، نادانی، بیادبی، ادبیاتنشناسی. این واکنش، شکافی آشکار میان ادعا و عمل را به نمایش گذاشت.
تناقضی که نمیتوان نادیده گرفت
اگر کثرتگرایی معرفتی چیزی فراتر از یک شعار دانشگاهی باشد، صاحب آن باید در برابر نقد—even نقدی تند و ناخوشایند—با استدلال بایستد، نه با انگزنی به شخصیت منتقد. سروش در این ماجرا دقیقاً همان الگویی را بازتولید کرد که سالها آن را در نهادهای سنتی و ایدئولوژیک نکوهش میکرد: بهجای پاسخ به محتوای نقد، مشروعیت گویندهی آن را هدف گرفت. این رفتار، دفاع از یک متفکر نیست؛ تلاشی است برای بستن دهان یک منتقد با ابزار زبان، نه منطق.
نکتهی تلختر اینجاست که این واکنش برای سروش تازگی ندارد. در طول دههها، او بارها در برابر نقدهای جدی—از سوی مارکسیستها، روشنفکران سکولار، و حتی برخی هممسلکان دینی خود—با لحنی مشابه واکنش نشان داده است. این یعنی آنچه اکنون شاهدیم، یک لغزش لحظهای و احساسی نیست؛ الگویی پایدار است که نشان میدهد میراث فکری شریعتی برای سروش نه موضوعی برای بحث آزاد، بلکه قلمرویی مقدس است که هرگونه تعرض به آن، واکنشی دفاعی و غیرعقلانی برمیانگیزد.
باید صادق بود: حتی اگر غنینژاد در انتخاب واژهی «شیاد» برای شریعتی زیادهروی کرده باشد، این هرگز توجیهکنندهی پاسخی نیست که بهجای نقد محتوا، به تحقیر شخصیت روی میآورد. دو اشتباه، یک حقیقت نمیسازند. اگر سروش واقعاً به آنچه ادعا میکند باور دارد، بهترین پاسخ به یک اتهام ناموجه، مقالهای مستند و روشنگر بود، نه نامهای آکنده از خشم و بی ادبی.
مسئله بزرگتر: بتسازی روشنفکری در ایران
اما اگر تنها به نقد شخص سروش بسنده کنیم، از مسئلهی اصلی غافل ماندهایم. جامعهی فکری ایران، از دهههای پیش، عادت کرده چهرههای روشنفکریاش را به مقامی نزدیک به قداست برساند و از نقد بیپروای آنها طفره برود. هر بار که کسی جسارت میکند میراث یکی از این چهرهها را زیر سؤال ببرد، بلافاصله موجی از دفاع غیرعقلانی—نه استدلالی—شکل میگیرد. این واکنشهای احساسی، در واقع سازوکاریست برای حفظ اقتدار نمادین، نه دفاع از حقیقت.
پیامد این بتسازی، دوسویه و مخرب است. از یک سو، خود متفکران یاد میگیرند که پاسخگو نباشند، چون میدانند مریدانشان هر واکنشی حتی— توهینآمیزترین آنها—را به اسم «دفاع از میراث» توجیه خواهند کرد. از سوی دیگر، فضای عمومی از یک ظرفیت حیاتی محروم میماند: توانایی بازنگری مستمر در تاریخ فکری خود. جامعهای که نمیتواند شریعتی، سروش، یا هر چهرهی دیگری را با همان معیار نقد ارزیابی کند که دیگران را میسنجد، محکوم است به تکرار همان الگوهای فکری، حتی وقتی آن الگوها نسلها پیش شکست خوردهاند.
این چرخهی معیوب—بتسازی از سوی مخاطبان، و استبداد لحن از سوی بتها—دقیقاً همان چیزیست که یک سنت فکری سالم را از پا درمیآورد. روشنفکری واقعی نیازمند فضایی است که در آن، حتی بزرگترین نامها بتوانند بیواهمه به چالش کشیده شوند؛ و پاسخ به این چالش، همیشه باید استدلال باشد، نه اتهام.
پرسش نسلهای آینده
آنچه در این مناقشه واقعاً در معرض قضاوت است، فقط اعتبار شخصی سروش یا غنینژاد نیست؛ اعتبار کل سنتی است که ادعای روشنفکری دارد. اگر یک متفکر که خود را پرچمدار مدارا و تکثر معرفی میکند، در اولین مواجههی جدی با نقد، به زبان تحقیر پناه ببرد، این پرسش برای نسل جوانتر مطرح میشود: پس روشنفکری چه تفاوتی با جزماندیشیای دارد که ادعا میکند از آن گسسته است؟
نسلهای آیندهی فکری ایران، اگر بخواهند از این چرخهی معیوب رها شوند، باید یاد بگیرند که احترام به یک متفکر و نقد بیرحمانهی میراث او، نهتنها متناقض نیستند، بلکه دو روی یک سکهاند. تنها سنتی که واقعاً زنده میماند، سنتی است که میتواند خودش را دوباره و دوباره محک بزند—نه سنتی که پشت دیوار دفاع از نامهای مقدس، از هر بازنگری جدی میگریزد.
نتیجه
دفاع از شریعتی حق مسلم سروش است؛ اما دفاعی که با توهین همراه شود، شکست همان اصلی است که سروش تمام عمر فکریاش را وقف تبیین آن کرده. وقتی مدافع مدارا، خودش نخستین ناقض آن میشود، سؤال اصلی این نیست که چرا غنینژاد جسارت کرد نقد کند؛ سؤال این است که چرا روشنفکری ما، حتی در برجستهترین چهرههایش، اینقدر آسان به قدرت زبانی و اقتدار لحن پناه میبرد، درست همانجایی که باید تنها به استدلال متکی باشد. تا زمانی که این الگو تغییر نکند، هر نسل جدیدی از منتقدان، با همان دیوار بلند تحقیر روبهرو خواهد شد—و سنت فکری ما، بهجای رشد، در چرخهای از دفاعهای عصبی و بتسازیهای تکراری گرفتار خواهد ماند.
مرکز مطالعات اقتصادی و اجتماعی ملل ایران
زیر نظر: «آیدین عدالت»





