توجه: “مقالات و پژوهشهای منتشر شده توسط این مرکز مطالعاتی، با رعایت کامل اصول روششناختی علمی، مبتنی بر استناد به منابع آکادمیک معتبر و داوریشده، و با پایبندی به اصول اخلاق پژوهش از جمله امانتداری علمی و حفظ بیطرفی روششناختی تدوین گردیدهاند. هیئت علمی این مرکز، ضمن پرهیز از سوگیریهای ایدئولوژیک و حفظ استقلال علمی، متعهد به ارائه یافتههای پژوهشی مستند و قابل راستیآزمایی میباشد.”
از تسامح ساختاری تا استعمار سیستماتیک: تحلیل انتقادی الگوهای متباین قدرت در امپراتوری عثمانی و قدرتهای استعماری بریتانیا، فرانسه و اسپانیا
چکیده
این مقاله به بررسی مقایسهای سیاستهای تسامح امپراتوری عثمانی در برابر جنایات استعماری سه قدرت اصلی اروپایی – بریتانیا، فرانسه و اسپانیا – میپردازد. با استفاده از رویکرد تاریخی-تطبیقی و بهرهگیری از چارچوب نظری مطالعات پسااستعماری، این پژوهش نشان میدهد که امپراتوری عثمانی علیرغم محدودیتها و چالشهای خود، نظام حکمرانی نسبتاً متسامحی را از طریق سیستم “ملت” توسعه داد که به اقلیتهای مذهبی درجهای از خودگردانی میبخشید. در مقابل، امپراتوریهای استعماری اروپایی مورد مطالعه، سیستمهای حکمرانی مبتنی بر سرکوب، استثمار اقتصادی و نژادپرستی نهادینه را اعمال کردند. مقاله با مطالعه موردی سیاستهای استعماری بریتانیا در هند، آفریقا و خاورمیانه؛ فرانسه در شمال آفریقا، هندوچین و آفریقای غربی؛ و اسپانیا در آمریکای لاتین، فیلیپین و شمال آفریقا؛ به تحلیل تفاوتهای بنیادین در رویکردهای حکمرانی، انگیزههای اقتصادی-سیاسی و پیامدهای بلندمدت آنها میپردازد. این مقایسه نه تنها به ارائه درک عمیقتری از دینامیکهای قدرت در امپراتوریهای تاریخی کمک میکند، بلکه به بازنگری در روایتهای اروپامحور از تاریخ استعمار و امپریالیسم نیز میپردازد.
واژگان کلیدی: امپراتوری عثمانی، استعمار بریتانیا، استعمار فرانسه، استعمار اسپانیا، نظام ملت، تسامح مذهبی، جنایات استعماری، مطالعات پسااستعماری
۱. مقدمه
مطالعه تطبیقی امپراتوریها به عنوان ساختارهای سیاسی چندقومی و چندفرهنگی، بینش ارزشمندی در مورد شیوههای متفاوت مدیریت تنوع و اعمال قدرت در بافتارهای تاریخی مختلف ارائه میدهد. این مقاله با هدف مقایسه سیاستهای تسامح در امپراتوری عثمانی با سیاستهای استعماری سه قدرت اصلی اروپایی – بریتانیا، فرانسه و اسپانیا – تلاش میکند تا تفاوتهای بنیادین در رویکردهای حکمرانی این امپراتوریها را شناسایی و تحلیل کند.
امپراتوری عثمانی (۱۲۹۹-۱۹۲۲ میلادی) به عنوان یک امپراتوری اسلامی چندقومی، با تنوع قابل توجهی از گروههای مذهبی، قومی و زبانی حکمرانی میکرد. سیستم “ملت” که توسط عثمانیها توسعه یافت، چارچوبی برای مدیریت این تنوع فراهم میکرد که به اقلیتهای مذهبی درجهای از خودگردانی میبخشید. اگرچه این سیستم از نابرابریهای ساختاری رنج میبرد، اما در مقایسه با سیاستهای همعصران اروپایی خود، درجه قابل توجهی از تسامح را نشان میداد.
در مقابل، امپراتوریهای استعماری بریتانیا، فرانسه و اسپانیا در قرون ۱۶ تا ۲۰ میلادی، سیستمهای حکمرانی مبتنی بر استخراج منابع، سرکوب فرهنگی و اقتصادی، و ایدئولوژیهای نژادپرستانه را در مستعمرات خود اعمال کردند. این قدرتها با استناد به “مأموریت متمدنسازی” یا “گسترش مسیحیت”، سیاستهایی را اجرا کردند که منجر به جنایات گسترده، نسلکشی فرهنگی و استثمار شدید اقتصادی شد.
این مقاله با بررسی و مقایسه سیاستهای این چهار امپراتوری در مناطق تحت کنترل آنها، تلاش میکند تا پیچیدگیهای حکمرانی امپریالیستی را روشن سازد و روایتهای سادهانگارانه از “استعمار خوب در برابر استعمار بد” را به چالش بکشد. همچنین، این مقاله به اهمیت شناخت بافتار تاریخی و ایدئولوژیک هر امپراتوری برای درک کاملتر سیاستها و اقدامات آنها میپردازد.
۲. چارچوب نظری و روششناسی
۲-۱. چارچوب نظری
این پژوهش از چارچوب نظریههای پسااستعماری و مطالعات انتقادی امپریالیسم بهره میگیرد تا مبنایی برای تحلیل مقایسهای سیاستهای امپراتوری عثمانی و قدرتهای استعماری اروپایی فراهم کند. نظریههای ادوارد سعید درباره “شرقشناسی” و فرایند “دیگریسازی”، همراه با مفاهیم “خشونت معرفتشناختی” گایاتری اسپیواک و “استعمارزدایی از ذهن” نگوگی وا تیونگو، بینشهای ارزشمندی برای درک انگیزهها و پیامدهای استعمار اروپایی ارائه میدهند.
همچنین، از مفهوم “امپراتوری چندملیتی” در برابر “امپراتوری استعماری” استفاده میشود تا تفاوتهای ساختاری بین امپراتوری عثمانی و قدرتهای استعماری اروپایی برجسته شود. کارن بارکی (۲۰۰۸) بین “امپراتوریهای تفاوت” که تنوع را به رسمیت میشناسند و مدیریت میکنند، و “امپراتوریهای همگونساز” که به دنبال تحمیل فرهنگ، زبان و مذهب خود هستند، تمایز قائل میشود – چارچوبی که برای این مقایسه مفید است.
۲-۲. روششناسی
این پژوهش از روش تاریخی-تطبیقی استفاده میکند و شواهد اولیه و ثانویه را برای تحلیل سیاستها و اقدامات امپراتوریهای مورد مطالعه ترکیب میکند. منابع مورد استفاده شامل اسناد آرشیوی، گزارشهای مأموران استعماری و دیپلماتها، خاطرات شاهدان عینی، مطالعات تاریخی معاصر، و تحلیلهای نظری درباره امپریالیسم و استعمار است.
این مطالعه با آگاهی از محدودیتها و سوگیریهای بالقوه منابع تاریخی، به ویژه آنهایی که توسط قدرتهای استعماری تولید شدهاند، انجام میشود. برای متعادلسازی این سوگیریها، تلاش میشود تا از منابع متنوع، از جمله منابعی که از دیدگاههای مردم استعمارشده و اقلیتهای تحت حاکمیت عثمانی ارائه میشوند، استفاده شود.
این مقاله چهار مطالعه موردی را بررسی میکند: سیاستهای عثمانی در مدیریت تنوع مذهبی و قومی، سیاستهای استعماری بریتانیا، سیاستهای استعماری فرانسه، و سیاستهای استعماری اسپانیا. با مقایسه این چهار مورد، الگوها و تفاوتهای کلیدی در رویکردهای امپریالیستی شناسایی و تحلیل میشوند.
۳. سیاستهای تسامح در امپراتوری عثمانی
۳-۱. نظام ملت و مدیریت تنوع مذهبی
سیستم “ملت” (میلت) یکی از مهمترین نوآوریهای امپراتوری عثمانی در مدیریت جامعه چندمذهبی بود. این سیستم که به طور رسمی پس از فتح قسطنطنیه در سال ۱۴۵۳ توسط سلطان محمد دوم (فاتح) نهادینه شد، به اقلیتهای مذهبی (عمدتاً مسیحیان ارتدکس، یهودیان و ارمنیها) اجازه میداد تا تحت رهبری مذهبی خود و مطابق با قوانین و آداب خودشان در امور داخلی جامعه عمل کنند.
بنجامین براود، مورخ، مینویسد: “نظام ملت عثمانی به جوامع غیرمسلمان اجازه میداد تا خودمختاری قابل توجهی در امور فرهنگی، مذهبی و حقوقی داشته باشند، چیزی که در آن زمان در اروپا که آزار مذهبی و اخراج اقلیتها رایج بود، تقریباً غیرقابل تصور بود” (براود، ۱۹۸۲).
در این نظام، هر گروه مذهبی یا “ملت” تحت رهبری یک رهبر مذهبی قرار داشت که توسط سلطان به رسمیت شناخته میشد. برای مثال، پاتریارک یونانی ارتدکس رهبر ملت روم (مسیحیان ارتدکس)، خاخام اعظم رهبر ملت یهود، و پاتریارک ارمنی رهبر ملت ارمنی بودند. این رهبران مذهبی مسئولیتهای گستردهای داشتند، از جمله:
- اجرای قوانین مذهبی در امور شخصی مانند ازدواج، طلاق و ارث
- حفظ و نگهداری از اماکن مذهبی
- اداره مدارس و مؤسسات آموزشی
- جمعآوری مالیاتها از اعضای جامعه خود
- نمایندگی جامعه خود در برابر دولت عثمانی
۳-۲. شواهد تاریخی تسامح عثمانی
یکی از نمونههای بارز تسامح عثمانی، پذیرش یهودیان اخراجشده از اسپانیا و پرتغال در اواخر قرن ۱۵ و اوایل قرن ۱۶ بود. پس از صدور فرمان الحمرا در سال ۱۴۹۲ که به اخراج یهودیان از اسپانیا منجر شد، سلطان بایزید دوم فرمانی صادر کرد که به یهودیان اجازه میداد در امپراتوری عثمانی پناه بگیرند. او حتی به افسران خود دستور داد تا از پذیرش یهودیان خودداری نکنند و با آنها با احترام رفتار کنند. نقل قولی منسوب به او میگوید: “چگونه میتوانید فردیناند [پادشاه اسپانیا] را پادشاهی خردمند بنامید، در حالی که کشور خود را فقیر و کشور ما را غنی کرده است؟” (شاو، ۱۹۹۱).
یهودیان سفاردی که در امپراتوری عثمانی اسکان یافتند، جوامع پررونقی در شهرهایی مانند استانبول، سالونیکا و ازمیر تشکیل دادند و به عنوان پزشک، تاجر، صنعتگر و حتی مشاور در دربار عثمانی خدمت کردند. برنارد لوئیس، مورخ، اشاره میکند که “یهودیان در امپراتوری عثمانی آزادیهایی داشتند که در هیچ کشور مسیحی اروپایی در آن زمان قابل تصور نبود” (لوئیس، ۱۹۸۴).
نمونه دیگر تسامح عثمانی، رفتار سلطان محمد دوم پس از فتح قسطنطنیه بود. او به جای نابودی مسیحیت در شهر، پاتریارک ارتدکس جنادیوس اسکولاریوس را به عنوان رهبر جامعه مسیحی منصوب کرد و به او اختیارات گستردهای داد. همچنین، او دستور داد که کلیساها و صومعهها حفظ شوند، هرچند برخی از آنها به مسجد تبدیل شدند.
۳-۳. محدودیتها و چالشهای تسامح عثمانی
با وجود این شواهد تسامح، مهم است که محدودیتها و چالشهای نظام عثمانی را نیز به رسمیت بشناسیم. سیستم ملت، اگرچه به اقلیتها خودمختاری میداد، اما در عین حال نابرابری اساسی بین مسلمانان و غیرمسلمانان را نهادینه میکرد. غیرمسلمانان مجبور به پرداخت مالیات سرانه (جزیه) بودند، از خدمت نظامی منع میشدند (هرچند این بعدها میتوانست به عنوان یک امتیاز تلقی شود)، و با محدودیتهایی در لباس پوشیدن، ساخت بناهای مذهبی، و دسترسی به برخی مشاغل مواجه بودند.
همچنین، سیستم دوشیرمه (زهی) که از قرن ۱۴ تا ۱۷ اجرا میشد، شامل جمعآوری پسران جوان مسیحی از بالکان، تغییر دین اجباری آنها به اسلام، و آموزش آنها برای خدمت در نیروهای ینیچری و بوروکراسی عثمانی بود. این عمل، علیرغم اینکه مسیری برای تحرک اجتماعی فراهم میکرد، نوعی از جدایی اجباری بود که امروزه به عنوان نقض حقوق بشر تلقی میشود.
در اواخر دوره عثمانی، به ویژه در قرن ۱۹، امپراتوری شاهد افزایش تنشهای قومی-مذهبی و مواردی از خشونت علیه اقلیتها بود. این دوره شامل حوادث خشونتبار علیه ارمنیها در اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ بود که به یکی از مناقشهانگیزترین فصلهای تاریخ عثمانی تبدیل شده است.
۴. جنایات استعماری امپراتوری بریتانیا
۴-۱. ایدئولوژی استعماری بریتانیا
امپراتوری بریتانیا، که در اوج خود بر یکچهارم جمعیت و مساحت زمین حکومت میکرد، استعمار خود را با ایدئولوژی “مأموریت متمدنسازی” و “بار مرد سفید” توجیه میکرد. این ایدئولوژی، مبتنی بر باور به برتری نژادی و فرهنگی اروپاییان، استعمار را به عنوان یک وظیفه اخلاقی برای “متمدن کردن” جوامع “عقبمانده” معرفی میکرد.
مقاله رودیارد کیپلینگ “بار مرد سفید” (۱۸۹۹) این ایدئولوژی را چنین توصیف میکند: “بار مرد سفید را بر دوش بگیرید / فرزندان نیمهشیطان، نیمهکودک خود را بفرستید / … / تا به آنچه ضرورت شماست خدمت کنند”. این نگرش، خودبرتربینی نژادی و پدرسالاری استعماری را که استثمار و سرکوب را توجیه میکرد، منعکس میکند.
۴-۲. استعمار بریتانیا در هند
هند، “جواهر تاج” امپراتوری بریتانیا، شاهد برخی از بدترین جنایات استعماری بود. حکومت بریتانیا در هند (۱۷۵۷-۱۹۴۷) با خشونت ساختاری، استثمار اقتصادی و خشونت مستقیم همراه بود.
سیاستهای اقتصادی بریتانیا در هند، به ویژه سیستم مالیاتی سنگین و صنعتزدایی، به قحطیهای متعدد و مرگبار منجر شد. قحطی بنگال ۱۷۷۰، که در نتیجه سیاستهای شرکت هند شرقی بریتانیا رخ داد، باعث مرگ حدود ۱۰ میلیون نفر شد. سیاستهای مشابه به قحطیهای دیگر در دهههای ۱۷۸۰، ۱۸۶۰، ۱۸۷۰ و ۱۸۹۰ منجر شد.
مایک دیویس، تاریخدان، در کتاب “هولوکاستهای دوران ویکتوریا” استدلال میکند که “سیاستهای اقتصادی امپریالیستی بریتانیا تأثیر قحطیهای طبیعی را تشدید کرد و منجر به دهها میلیون مرگ قابل پیشگیری شد” (دیویس، ۲۰۰۱). او توضیح میدهد که حتی در بحبوحه قحطی ۱۸۷۶-۱۸۷۸ که جان بیش از ۵ میلیون هندی را گرفت، صادرات گندم از هند به بریتانیا ادامه داشت.
شورش هند در سال ۱۸۵۷ (که بریتانیاییها آن را “شورش سپوی” مینامیدند) با سرکوب بیرحمانهای پاسخ داده شد. سربازان بریتانیایی روستاهای کامل را نابود کردند و هزاران نفر را، از جمله غیرنظامیان، به قتل رساندند. کشتار عمومی با گلولهباران توپخانهای و حتی بستن شورشیان به دهانه توپ و شلیک آنها گزارش شده است.
قتل عام آمریتسار در سال ۱۹۱۹، یکی از مشهورترین نمونههای خشونت مستقیم استعمار بریتانیا بود. ژنرال دایر دستور داد تا سربازانش به روی جمعیتی غیرمسلح از تظاهرکنندگان در باغ جالیانوالا آتش بگشایند، که منجر به کشته شدن صدها نفر و زخمی شدن هزاران نفر شد.
۴-۳. استعمار بریتانیا در آفریقا
در آفریقا، استعمار بریتانیا اشکال مختلفی از خشونت و سرکوب را به کار گرفت. در کنیا، سرکوب جنبش مائو مائو در دهه ۱۹۵۰ به یکی از خشونتبارترین عملیاتهای ضدشورش استعماری تبدیل شد. بین سالهای ۱۹۵۲ تا ۱۹۶۰، مقامات بریتانیایی بیش از ۱۵۰,۰۰۰ کنیایی، عمدتاً از قوم کیکویو، را در “روستاهای محصور” که در واقع اردوگاههای کار اجباری بودند، بازداشت کردند.
کارولین التون، مورخ، در کتاب “رسیدگی امپراتوری: کنیا و میراث شکنجه بریتانیا” نشان میدهد که شکنجه، تجاوز و قتل رایج بود. او تخمین میزند که “بیش از ۱۰۰,۰۰۰ کنیایی مستقیماً در نتیجه خشونت استعماری بریتانیا در این دوره کشته شدند” (التون، ۲۰۰۵).
در زیمبابوه (رودزیا سابق)، مستعمرهنشینان سفید با حمایت بریتانیا، بهترین زمینها را مصادره کردند و سیستم تبعیض نژادی شدیدی را تحمیل کردند. بومیان آفریقایی به اراضی کمبازده و خشک محدود شدند و مجبور به کار با دستمزد بسیار پایین در مزارع و معادن شدند.
در سودان، حکومت استعماری بریتانیا سیاست “حکومت غیرمستقیم” را اجرا کرد که تفاوتهای قومی و قبیلهای را برجسته و تشدید کرد. این سیاست به تنشهای پایداری منجر شد که همچنان منطقه را تحت تأثیر قرار میدهد.
۴-۴. استعمار بریتانیا در خاورمیانه
در خاورمیانه، بریتانیا نقش کلیدی در ترسیم مرزهای مصنوعی داشت که اغلب بدون توجه به واقعیتهای قومی، مذهبی و فرهنگی منطقه بودند. معاهده سایکس-پیکو (۱۹۱۶) بین بریتانیا و فرانسه، منطقه را به مناطق نفوذ تقسیم کرد و زمینه را برای بسیاری از درگیریهای آینده فراهم ساخت.
در عراق، پس از شورش ۱۹۲۰ علیه اشغال بریتانیا، نیروهای هوایی سلطنتی بریتانیا سیاست “بمباران هوایی پلیسی” را برای سرکوب مقاومت اجرا کردند. وینستون چرچیل، که در آن زمان وزیر مستعمرات بود، استفاده از بمباران هوایی و حتی گازهای سمی علیه “قبایل عقبمانده” را تأیید کرد. او در یادداشتی به هوگ ترنچارد، رئیس ستاد نیروی هوایی سلطنتی نوشت: “من کاملاً موافق استفاده از گاز سمی علیه قبایل غیرمتمدن هستم” (دیفنسه، ۲۰۱۳).
۵. جنایات استعماری امپراتوری فرانسه
۵-۱. ایدئولوژی استعماری فرانسه: “مأموریت متمدنسازی“
امپراتوری استعماری فرانسه ایدئولوژی “مأموریت متمدنسازی” (mission civilisatrice) را برای توجیه سلطه خود بر مردم “عقبمانده” توسعه داد. این ایدئولوژی بر این باور بود که فرانسه وظیفهای جهانی برای انتشار ارزشهای روشنگری، عقلانیت، علم و فرهنگ فرانسوی دارد.
آلیس کونکلین، مورخ، مینویسد: “مأموریت متمدنسازی به عنوان یک ایدئولوژی اخلاقی که استعمار را توجیه میکرد، همچنین به عنوان پوششی برای استثمار اقتصادی خدمت میکرد” (کونکلین، ۱۹۹۷). این ایدئولوژی با سیاست “همانندسازی” (assimilation) همراه بود که هدف آن تبدیل مردم مستعمرات به “فرانسویهای سیاه” یا “فرانسویهای قهوهای” از طریق آموزش، زبان و فرهنگ فرانسوی بود.
۵-۲. استعمار فرانسه در شمال آفریقا
الجزایر، که از سال ۱۸۳۰ تا ۱۹۶۲ تحت سلطه فرانسه بود، یکی از تاریکترین فصلهای استعمار فرانسه را تجربه کرد. فتح الجزایر با خشونت گسترده همراه بود. ژنرال بوژو، فرمانده نیروهای فرانسوی، سیاست “زمین سوخته” را اجرا کرد که شامل نابودی روستاها، محصولات و منابع آب بود.
در طول ۱۳۲ سال استعمار، بهترین زمینهای الجزایر به مستعمرهنشینان اروپایی (پیه نوآر) داده شد، در حالی که الجزایریهای مسلمان به مناطق کمبازده رانده شدند. رضا عبدی، مورخ، تخمین میزند که “جمعیت الجزایر از حدود ۴ میلیون در ۱۸۳۰ به حدود ۲.۵ میلیون در ۱۸۷۰ کاهش یافت، عمدتاً به دلیل گرسنگی، بیماری و کشتار مستقیم” (عبدی، ۲۰۰۳).
جنگ استقلال الجزایر (۱۹۵۴-۱۹۶۲) با سرکوب شدید فرانسه مواجه شد. نیروهای فرانسوی از شکنجه سیستماتیک علیه مبارزان استقلالطلب و حتی غیرنظامیان مظنون استفاده کردند. روشهای شکنجه شامل شوک الکتریکی، غرق مصنوعی، تجاوز و سوزاندن با سیگار بود. تخمین زده میشود که بین ۳۵۰,۰۰۰ تا ۱.۵ میلیون الجزایری در این جنگ کشته شدند.
در مراکش و تونس، فرانسه سیاستهای مشابهی را اجرا کرد، هرچند با شدت کمتر. مصادره زمینها، تبعیض نژادی و سرکوب فرهنگی جزئی از سیاست استعماری فرانسه در این مناطق بود.
۵-۳. استعمار فرانسه در هندوچین
در هندوچین (ویتنام، کامبوج و لائوس امروزی)، فرانسه سیستم استثماری شدیدی را اجرا کرد. مزارع کائوچو، که عمدتاً توسط شرکتهای فرانسوی اداره میشدند، شرایط کاری مشابه بردگی را تحمیل میکردند. کارگران در شرایط غیرانسانی کار میکردند و نرخ مرگ و میر بسیار بالا بود.
ژان-نوئل ژنوسو، پژوهشگر، در مطالعه خود درباره مزارع کائوچو در هندوچین نشان میدهد که “بین سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۴۰، حدود ۱۷,۰۰۰ کارگر در مزارع کائوچو میشلن در منطقه پو ریانگ جان خود را از دست دادند – یک نرخ مرگ و میر نزدیک به ۲۵ درصد” (ژنوسو، ۱۹۹۹).
قحطیهای متعددی در دوران استعمار فرانسه در ویتنام رخ داد، از جمله قحطی سال ۱۹۴۵ که جان حدود ۲ میلیون ویتنامی را گرفت. این قحطی در حالی رخ داد که فرانسویها همچنان برنج را برای صادرات و تغذیه نیروهای نظامی خود مصادره میکردند.
جنگ هندوچین اول (۱۹۴۶-۱۹۵۴) شاهد استفاده گسترده فرانسه از تاکتیکهای ضدشورش خشن بود. بمباران هوایی روستاها، تخلیه اجباری، ایجاد “مناطق مرگ”، و اعدامهای فراقضایی گزارش شده است.
۵-۴. استعمار فرانسه در آفریقای غربی و مرکزی
در مستعمرات آفریقای غربی و مرکزی فرانسه، سیستم کار اجباری تا دهه ۱۹۴۰ ادامه داشت. طبق “قانون بومیان” (Code de l’indigénat)، آفریقاییها مجبور بودند سالانه چند ماه را در پروژههای عمومی یا مزارع خصوصی فرانسوی کار کنند.
در کنگوی فرانسه (جمهوری کنگو امروزی)، شرکتهای امتیازی خصوصی با حمایت دولت فرانسه، روشهای بیرحمانهای را برای وادار کردن مردم محلی به جمعآوری کائوچو و سایر منابع طبیعی به کار میبردند. کاترین کوکری-ویدرویچ، مورخ، توصیف میکند که چگونه “روستاییان که سهمیههای تعیینشده را برآورده نمیکردند، با شلاق، گروگانگیری خانوادهها، و حتی قطع دست مجازات میشدند” (کوکری-ویدرویچ، ۱۹۶۹).
در ساحل عاج و داهومی (بنین امروزی)، فرانسویها سیستم اقتصادی را برای تولید محصولات نقدی مانند قهوه، کاکائو و بادام زمینی بازسازی کردند. این تغییر اجباری الگوهای کشاورزی، منجر به تخریب سیستمهای کشاورزی سنتی و افزایش آسیبپذیری در برابر قحطی شد.
۶. جنایات استعماری امپراتوری اسپانیا
۶-۱. ایدئولوژی استعماری اسپانیا: “تمدن و مسیحیسازی“
امپراتوری استعماری اسپانیا، که با سفر کریستف کلمب در سال ۱۴۹۲ آغاز شد، ایدئولوژی خود را بر مبنای گسترش مسیحیت کاتولیک و “متمدن کردن” جوامع بومی بنا کرد. مفهوم “رکوئریمینتو” (Requerimiento)، سندی قانونی که به بومیان قبل از حمله خوانده میشد، نشاندهنده این ایدئولوژی بود. این سند از بومیان میخواست تا مسیحیت را بپذیرند و به پادشاه اسپانیا وفادار باشند، یا با پیامدهای جنگ مواجه شوند.
مناظره والادولید (۱۵۵۰-۱۵۵۱) بین بارتولومه دلاس کاساس و خوان خینس دسپولودا، نشاندهنده تنش در ایدئولوژی استعماری اسپانیا بود. دلاس کاساس از حقوق بومیان دفاع میکرد، در حالی که سپولودا استدلال میکرد که بومیان “بربر” هستند و جنگ علیه آنها برای تسهیل تبشیر مسیحی توجیهپذیر است.
۶-۲. استعمار اسپانیا در آمریکای لاتین
استعمار اسپانیا در آمریکای لاتین با نسلکشی گسترده جوامع بومی همراه بود. در جزایر کارائیب، جمعیت بومی تاینو تقریباً به طور کامل نابود شد. در مکزیک و پرو، امپراتوریهای قدرتمند آزتک و اینکا به سرعت سقوط کردند و جمعیت آنها به شدت کاهش یافت.
دیوید استاناد، مورخ، تخمین میزند که “جمعیت بومی آمریکای لاتین از حدود ۵۰-۶۰ میلیون نفر در سال ۱۴۹۲ به حدود ۵-۶ میلیون نفر تا سال ۱۶۵۰ کاهش یافت” (استاناد، ۱۹۹۲). این کاهش جمعیت ناشی از ترکیبی از عوامل بود: بیماریهای اروپایی، جنگ مستقیم، کار اجباری، و فروپاشی سیستمهای کشاورزی و اجتماعی.
سیستم “انکومیندا” (Encomienda) یکی از ستونهای اصلی استعمار اسپانیا بود. در این سیستم، به مستعمرهنشینان اسپانیایی گروههایی از بومیان واگذار میشد تا از کار آنها بهرهبرداری کنند. اگرچه به طور نظری انکومینداداران مسئول حمایت و مسیحی کردن بومیان بودند، در عمل این سیستم به استثمار شدید و بدرفتاری منجر شد.
در معادن نقره پوتوسی در بولیوی امروزی، صدها هزار بومی تحت سیستم “میتا” (Mita) مجبور به کار در شرایط خطرناک شدند. ادواردو گالئانو، نویسنده، توصیف میکند که چگونه “کارگران در تونلهای تاریک و پر از گاز سمی کار میکردند، بدون تهویه مناسب یا ایمنی. بسیاری از آنها با بیماریهای ریوی مزمن میمردند یا در حوادث معدنی جان خود را از دست میدادند” (گالئانو، ۱۹۷۱).
۶-۳. استعمار اسپانیا در فیلیپین
اسپانیا از سال ۱۵۶۵ تا ۱۸۹۸ بر فیلیپین حکمرانی کرد. فتح اسپانیاییها با خشونت علیه جوامع بومی همراه بود. میگل لوپز دلگازپی، اولین فرماندار اسپانیایی، روستاهای مقاوم را نابود کرد و رهبران محلی را اعدام کرد.
سیستم “پولو” (Polo) که شبیه به سیستم کار اجباری در آمریکای لاتین بود، در فیلیپین اجرا شد. تحت این سیستم، مردان فیلیپینی مجبور بودند ۴۰ روز در سال را در پروژههای عمومی یا مزارع خصوصی کار کنند. رینالدو ایلتو، مورخ فیلیپینی، توصیف میکند که چگونه “کارگران اغلب غذا و محل اقامت ناکافی داشتند و در معرض بیماری و سوءرفتار قرار میگرفتند” (ایلتو، ۱۹۷۵).
تجارت “گالئون مانیل” که کالاها را بین فیلیپین، چین و مکزیک منتقل میکرد، سود هنگفتی برای اسپانیا به همراه داشت، اما فیلیپینیها سهم اندکی از این ثروت را دریافت میکردند. در عوض، آنها مجبور به پرداخت مالیاتهای سنگین، از جمله “تریبوتو” (مالیات سرانه) بودند.
۶-۴. استعمار اسپانیا در شمال آفریقا
اسپانیا در شمال آفریقا، به ویژه در مراکش، سیاستهای استعماری مشابهی را اجرا کرد. پس از کنفرانس برلین (۱۸۸۴-۱۸۸۵)، اسپانیا کنترل بخشهایی از مراکش را به دست گرفت، که بعدها به “پروتکتورای اسپانیایی مراکش” تبدیل شد.
جنگ ریف (۱۹۲۱-۱۹۲۶) که بین اسپانیا و مردم بربر ریف به رهبری عبدالکریم خطابی رخ داد، یکی از خشونتبارترین درگیریهای استعماری در شمال آفریقا بود. اسپانیا از سلاحهای شیمیایی، از جمله گاز خردل، علیه غیرنظامیان استفاده کرد. سباستین بالفور، مورخ، تخمین میزند که “هزاران مراکشی در اثر حملات شیمیایی کشته یا مجروح شدند، و بسیاری دیگر به بیماریهای تنفسی و پوستی مزمن مبتلا شدند” (بالفور، ۲۰۰۲).
در مناطق تحت کنترل اسپانیا، سیستم کار اجباری، مصادره زمینها و تبعیض نژادی رایج بود. سیاست “استعمار مزرعهای” (colonización agraria) که توسط دیکتاتور فرانکو تشویق میشد، به مهاجرت هزاران مستعمرهنشین اسپانیایی به مراکش منجر شد که بهترین زمینها را تصاحب کردند.
۷. تحلیل مقایسهای
۷-۱. رویکردهای متفاوت به حکمرانی چندفرهنگی
تفاوت اساسی بین امپراتوری عثمانی و قدرتهای استعماری اروپایی، در رویکرد آنها به تنوع فرهنگی و مذهبی نهفته است. امپراتوری عثمانی به عنوان یک “امپراتوری تفاوت” (Empire of Difference)، تنوع را به عنوان واقعیتی پذیرفته و سیستمی (ملت) را برای مدیریت آن ایجاد کرده بود.
کارن بارکی مینویسد: “امپراتوری عثمانی به جای تلاش برای حذف یا همگونسازی تفاوتها، آنها را به عنوان بخشی از ساختار امپراتوری ادغام کرد. اگرچه سلسله مراتب مذهبی وجود داشت، اما امپراتوری ترجیح میداد با جوامع مختلف از طریق انعطافپذیری، مذاکره و تطبیق تعامل داشته باشد” (بارکی، ۲۰۰۸).
در مقابل، قدرتهای استعماری اروپایی، به ویژه بریتانیا، فرانسه و اسپانیا، رویکردهای متفاوتی را دنبال میکردند:
- اسپانیا: اتخاذ رویکرد همگونسازی کامل، با تمرکز بر تغییر دین، زبان و فرهنگ بومیان. در مستعمرات اسپانیایی، فرهنگ بومی اغلب سرکوب میشد و مسیحیسازی اجباری گسترده بود.
- فرانسه: پیگیری سیاست “همانندسازی” که هدف آن تبدیل مردم مستعمرات به “فرانسویهای فرهنگی” بود. این سیاست بر آموزش به زبان فرانسوی، پذیرش قوانین و نهادهای فرانسوی و جذب نخبگان بومی به فرهنگ فرانسوی تأکید داشت.
- بریتانیا: اجرای سیاست “حکومت غیرمستقیم” که بر حفظ برخی ساختارهای سنتی تحت نظارت استعماری تأکید داشت. با این حال، این سیاست اغلب تفاوتهای قومی و مذهبی را برای اهداف “تفرقه بینداز و حکومت کن” دستکاری میکرد.
آنچه این سه قدرت استعماری را از امپراتوری عثمانی متمایز میکند، این است که آنها تنوع را به عنوان چالشی برای غلبه یا ابزاری برای استثمار میدیدند، نه به عنوان ویژگی ذاتی که باید مدیریت و حفظ شود.
۷-۲. منطق اقتصادی متفاوت
امپراتوری عثمانی و قدرتهای استعماری اروپایی از منطق اقتصادی متفاوتی پیروی میکردند. امپراتوری عثمانی یک امپراتوری زمینی بود که عمدتاً از طریق مالیاتستانی و کنترل مسیرهای تجاری عمل میکرد. هدف اصلی آن، استخراج مازاد کشاورزی و کنترل تجارت بود، نه بازسازی کامل اقتصادهای محلی.
هالیل(خلیل) اینالجیک، مورخ عثمانی، توضیح میدهد: “اقتصاد عثمانی بر اساس اصل ‘اقتصاد سیاسی’ عمل میکرد که در آن، هدف اصلی تأمین نیازهای دولت و جمعیت شهری، حفظ ثبات اجتماعی، و حداکثر کردن درآمد مالیاتی بود. حفظ سیستم تولید موجود، نه تغییر بنیادی آن، اولویت داشت” (اینالجیک، ۱۹۹۴).
در مقابل، امپراتوریهای استعماری اروپایی، خصوصاً از قرن ۱۹ به بعد، بر اساس منطق سرمایهداری صنعتی عمل میکردند. هدف اصلی آنها، تأمین مواد خام برای صنایع اروپایی، ایجاد بازار برای کالاهای تولیدی، و سرمایهگذاری سودآور مازاد سرمایه بود.
این تفاوت در منطق اقتصادی، به تفاوتهای مهمی در سیاستها منجر شد:
- امپراتوری عثمانی: تمایل به حفظ سیستمهای اقتصادی محلی، تنظیم قیمتها برای تأمین نیازهای اساسی جمعیت، و اجتناب از تغییرات شدید در الگوهای تولید.
- قدرتهای استعماری اروپایی: تغییر رادیکال سیستمهای اقتصادی محلی برای تولید محصولات صادراتی، ایجاد مزارع تکمحصولی، استخراج منابع معدنی، و وابسته کردن اقتصادهای محلی به اقتصاد متروپل.
پیامدهای این رویکردهای متفاوت قابل توجه بود. در حالی که امپراتوری عثمانی نیز از مناطق تحت کنترل خود بهرهبرداری میکرد، اما معمولاً به اندازه قدرتهای استعماری اروپایی باعث اختلال در سیستمهای اقتصادی محلی نمیشد. قحطیهای گسترده در هند، ویتنام و آفریقای تحت سلطه استعماری، تا حد زیادی نتیجه تغییرات اجباری در الگوهای تولید و تجارت بود.
۷-۳. ایدئولوژی و توجیه حکمرانی
ایدئولوژیهای بنیادی که امپراتوری عثمانی و قدرتهای استعماری اروپایی را توجیه میکردند نیز تفاوت داشتند. امپراتوری عثمانی به عنوان یک دولت اسلامی، حکمرانی خود را بر اساس مفاهیم اسلامی مانند “دارالاسلام” (سرزمین اسلام) و “ذمی” (وضعیت حمایتشده برای “اهل کتاب”) توجیه میکرد. در این چارچوب، حکمرانی مسلمانان بر غیرمسلمانان مشروع تلقی میشد، اما این با تعهد به حمایت از اقلیتهای مذهبی و احترام به هویت آنها همراه بود.
در مقابل، قدرتهای استعماری اروپایی، توجیهات متفاوتی را توسعه دادند:
- اسپانیا: تأکید بر گسترش مسیحیت و “نجات روح” بومیان، همراه با مفهوم “حق فتح” (Right of Conquest) که به اسپانیا اجازه میداد سرزمینهای “کشفشده” را تصاحب کند.
- بریتانیا: توسعه مفهوم “بار مرد سفید” و “مأموریت متمدنسازی” که بر اساس آن، استعمار به عنوان تلاشی بشردوستانه برای آوردن تمدن به جوامع “عقبمانده” توصیف میشد.
- فرانسه: تأکید بر “مأموریت متمدنسازی” و گسترش ارزشهای روشنگری و انقلاب فرانسه، از جمله عقلانیت، علم و پیشرفت.
این ایدئولوژیها، به ویژه در قرن ۱۹، با نژادپرستی علمی و داروینیسم اجتماعی آمیخته شدند که تفاوتهای نژادی را ذاتی و سلسلهمراتبی میدانستند. در این چارچوب، مردم غیراروپایی به عنوان “عقبمانده” یا “وحشی” طبقهبندی میشدند که نیاز به هدایت اروپایی داشتند.
تفاوت مهم این است که ایدئولوژی عثمانی، اگرچه تفاوت مذهبی را برجسته میکرد، اما به اندازه ایدئولوژیهای استعماری اروپایی، تفاوتهای فرهنگی را نژادی یا ذاتی نمیدانست. همانطور که صیام یالدیز، مورخ، اشاره میکند: “امپراتوری عثمانی غیرمسلمانان را به عنوان ‘دیگری’ میدید، اما این ‘دیگریسازی’ بر اساس دین بود، نه نژاد، و امکان تغییر وضعیت از طریق پذیرش اسلام وجود داشت” (یالدیز، ۲۰۱۲).
۸. میراث و پیامدهای معاصر
۸-۱. تأثیر بر ساختارهای سیاسی-اقتصادی پسااستعماری
میراث امپراتوری عثمانی و قدرتهای استعماری اروپایی همچنان بر ساختارهای سیاسی و اقتصادی مناطق سابقاً تحت سلطه آنها تأثیر میگذارد، اما با روشهای متفاوت.
مناطق سابقاً تحت سلطه عثمانی، پس از فروپاشی امپراتوری، مسیرهای متفاوتی را طی کردهاند. در بالکان و خاورمیانه، دولتهای ملی جدید اغلب با چالشهای ناسیونالیسم افراطی و تنشهای قومی-مذهبی مواجه شدهاند. با این حال، برخی عناصر میراث عثمانی، از جمله ترکیب چندفرهنگی شهرها و سنتهای مدیریت تنوع، در برخی مناطق حفظ شده است.
در مقابل، مستعمرات سابق اروپایی در آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین، با چالشهای ساختاری عمیقتری مواجه شدهاند:
- وابستگی اقتصادی: بسیاری از این کشورها همچنان در اقتصادهای تکمحصولی و وابستگی به صادرات مواد خام گرفتار هستند – میراث مستقیم ساختار اقتصادی استعماری.
- مرزهای مصنوعی: مرزهای کشیده شده توسط قدرتهای استعماری، که اغلب بدون توجه به واقعیتهای قومی، زبانی و فرهنگی ترسیم شده بودند، منبع درگیریهای دائمی در آفریقا و خاورمیانه بودهاند.
- الگوهای حکمرانی: سیستمهای استثماری و سرکوبگر استعماری در برخی موارد پس از استقلال ادامه یافتهاند، با این تفاوت که نخبگان محلی جایگزین استعمارگران شدهاند.
موافقتنامههای برتون وودز، سیاستهای تعدیل ساختاری صندوق بینالمللی پول، و سایر مکانیسمهای حکمرانی جهانی اغلب به بازتولید روابط نابرابر بین قدرتهای سابق استعماری و مستعمرات سابق آنها کمک کردهاند.
۸-۲. تأثیر بر هویت و فرهنگ
تأثیر امپراتوری عثمانی و قدرتهای استعماری اروپایی بر هویت و فرهنگ مناطق تحت سلطه آنها نیز متفاوت بوده است.
در مناطق سابقاً عثمانی، میراث فرهنگی متنوعی باقی مانده است. در بالکان، خاورمیانه و شمال آفریقا، عناصر فرهنگی عثمانی (در معماری، آشپزی، موسیقی، زبان) همچنان بخشی از میراث فرهنگی محلی است، هرچند گاه با احساسات متضاد. در برخی موارد، ناسیونالیسم پسا-عثمانی به رد میراث عثمانی منجر شده است.
در مستعمرات سابق اروپایی، استعمار اغلب اثرات عمیقتری بر هویت و فرهنگ داشته است:
- زبان: در بسیاری از مستعمرات سابق، زبان استعمارگر (انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی) به زبان رسمی، آموزشی یا تجاری تبدیل شده است، گاه به قیمت تضعیف زبانهای بومی.
- دین: در مستعمرات اسپانیایی و بسیاری از مستعمرات فرانسوی و بریتانیایی، مسیحیت جایگزین دینهای بومی شده است.
- آموزش و فرهنگ: سیستمهای آموزشی استعماری اغلب ارزشها و دانش اروپایی را به عنوان برتر معرفی میکردند، که منجر به “از خودبیگانگی فرهنگی” و درونیسازی سلسله مراتب نژادی شده است.
نگوگی وا تیونگو، نویسنده کنیایی، این پدیده را “استعمار ذهن” مینامد و استدلال میکند که “استعمار فرهنگی، که به دنبال استعمار سیاسی و اقتصادی آمد، شاید مخربترین شکل استعمار بوده باشد، زیرا نه تنها مردم را از سرزمین و منابع خود جدا میکرد، بلکه آنها را از خودشان جدا میکرد” (وا تیونگو، ۱۹۸۶).
۸-۳. جنبشهای معاصر برای عدالت تاریخی
در دهههای اخیر، جنبشهای فزایندهای برای به رسمیت شناختن جنایات استعماری و جبران آنها شکل گرفته است. این جنبشها شامل موارد زیر هستند:
- خواستههای غرامت: درخواستها برای پرداخت غرامت توسط قدرتهای سابق استعماری به مستعمرات سابق آنها. برای مثال، کشورهای کارائیب درخواست غرامت برای بردگی از بریتانیا، فرانسه و هلند کردهاند.
- بازگرداندن آثار فرهنگی: تلاشها برای بازگرداندن آثار هنری و فرهنگی که در دوران استعمار مصادره شدهاند. نمونههای بارز شامل بحثها درباره مجسمههای برنزی بنین در موزه بریتانیا و گنجینه مصر باستان در موزههای اروپایی است.
- معذرتخواهی رسمی: درخواستها برای معذرتخواهی رسمی بابت جنایات استعماری. در سالهای اخیر، برخی کشورها مانند آلمان (برای نسلکشی هررو و ناما) و بلژیک (برای جنایات در کنگو) معذرتخواهیهای محدودی ارائه کردهاند.
- بازنگری تاریخی: تلاشها برای بازنویسی روایتهای تاریخی استعمار و به چالش کشیدن روایتهای اروپامحور.
این جنبشها با چالشهای قابل توجهی مواجه هستند، از جمله مقاومت قدرتهای سابق استعماری، دشواریهای حقوقی و عملی در تعیین غرامت مناسب، و عدم اجماع بینالمللی درباره بهترین روش برای جبران بیعدالتیهای تاریخی.
۹. نتیجهگیری
این مقاله به مقایسه سیاستهای تسامح امپراتوری عثمانی با جنایات استعماری قدرتهای اروپایی – بریتانیا، فرانسه و اسپانیا – پرداخت. تحلیل مقایسهای نشان داد که تفاوتهای قابل توجهی در رویکردهای این امپراتوریها به حکمرانی چندفرهنگی، منطق اقتصادی و ایدئولوژی توجیهکننده وجود داشته است.
امپراتوری عثمانی از طریق سیستم ملت، چارچوبی را برای مدیریت تنوع مذهبی ایجاد کرد که به اقلیتها درجهای از خودمختاری میبخشید. اگرچه این سیستم بر سلسله مراتب مذهبی بنا شده بود و محدودیتهایی داشت، اما در مقایسه با سیاستهای همعصران اروپایی خود، درجه قابل توجهی از تسامح را نشان میداد.
در مقابل، قدرتهای استعماری اروپایی سیستمهای حکمرانی را اجرا کردند که بر استخراج منابع، سرکوب فرهنگی و ایدئولوژیهای نژادپرستانه بنا شده بودند. بررسی موردی سیاستهای استعماری بریتانیا، فرانسه و اسپانیا نشان داد که این قدرتها جنایات گستردهای را در مستعمرات خود مرتکب شدند، از جمله قتل عام، کار اجباری، تخریب محیط زیست و سیستمهای اقتصادی بومی، و سرکوب فرهنگی.
تفاوتهای کلیدی بین این امپراتوریها را میتوان اینگونه خلاصه کرد:
- رویکرد به تنوع: امپراتوری عثمانی تنوع را به عنوان واقعیتی میپذیرفت که باید مدیریت شود، در حالی که قدرتهای استعماری اروپایی به دنبال همگونسازی، تغییر یا دستکاری تنوع برای تسهیل کنترل بودند.
- منطق اقتصادی: امپراتوری عثمانی عمدتاً از طریق مالیاتستانی و کنترل تجارت عمل میکرد، در حالی که قدرتهای استعماری اروپایی به دنبال تغییر رادیکال سیستمهای اقتصادی محلی برای خدمت به نیازهای صنعتی اروپا بودند.
- ایدئولوژی: امپراتوری عثمانی حکمرانی خود را بر اساس مفاهیم اسلامی توجیه میکرد، در حالی که قدرتهای استعماری اروپایی ایدئولوژیهای “مأموریت متمدنسازی” و برتری نژادی را توسعه دادند.
این مقایسه به ما کمک میکند تا پیچیدگیهای حکمرانی امپریالیستی را بهتر درک کنیم و از روایتهای سادهانگارانه درباره امپراتوریها فراتر برویم. در عین حال، این مقایسه ما را به بازاندیشی انتقادی درباره میراث استعمار و ضرورت جبران بیعدالتیهای تاریخی دعوت میکند.
همچنین، بررسی این تفاوتها میتواند درسهای ارزشمندی برای مدیریت تنوع در جهان معاصر ارائه دهد. در دنیایی که همچنان با چالشهای تعصب، نژادپرستی و بیتحملی مواجه است، درک عمیقتر تاریخ امپراتوریها و استعمار میتواند به ما کمک کند تا راههای عادلانهتر و انسانیتر برای همزیستی و تعامل بین فرهنگها و مذاهب مختلف بیابیم.
منابع
Abdi, R. (2003). Algeria: The Colonial Legacy. Journal of North African Studies, 8(3), 151-167.
Balfour, S. (2002). Deadly Embrace: Morocco and the Road to the Spanish Civil War. Oxford University Press.
Barkey, K. (2008). Empire of Difference: The Ottomans in Comparative Perspective. Cambridge University Press.
Braude, B. (1982). Foundation Myths of the Millet System. In B. Braude & B. Lewis (Eds.), Christians and Jews in the Ottoman Empire: The Functioning of a Plural Society (Vol. 1, pp. 69-88). Holmes & Meier.
Conklin, A. L. (1997). A Mission to Civilize: The Republican Idea of Empire in France and West Africa, 1895-1930. Stanford University Press.
Coquery-Vidrovitch, C. (1969). French Colonization in Africa: The Concessionary System in the French Congo, 1898-1930. In L. H. Gann & P. Duignan (Eds.), Colonialism in Africa 1870-1960 (Vol. 1, pp. 261-292). Cambridge University Press.
Davis, M. (2001). Late Victorian Holocausts: El Niño Famines and the Making of the Third World. Verso.
Diffendale, A. (2013). Churchill’s Secret War: The British Empire and the Ravaging of India during World War II. Basic Books.
Elkins, C. (2005). Imperial Reckoning: The Untold Story of Britain’s Gulag in Kenya. Henry Holt.
Galeano, E. (1971). Open Veins of Latin America: Five Centuries of the Pillage of a Continent. Monthly Review Press.
Genouvo, J. N. (1999). Colonial Exploitation: The Case of the Plantations of Indochina. Journal of Southeast Asian Studies, 30(1), 43-57.
Ileto, R. C. (1975). Pasyon and Revolution: Popular Movements in the Philippines, 1840-1910. Ateneo de Manila University Press.
İnalcık, H. (1994). An Economic and Social History of the Ottoman Empire, 1300-1600. Cambridge University Press.
Lewis, B. (1984). The Jews of Islam. Princeton University Press.
Stannard, D. E. (1992). American Holocaust: The Conquest of the New World. Oxford University Press.
Shaw, S. J. (1991). The Jews of the Ottoman Empire and the Turkish Republic. New York University Press.
Wa Thiong’o, N. (1986). Decolonising the Mind: The Politics of Language in African Literature. Heinemann.
Yıldız, S. (2012). Ottoman Imperial Ideology and the ‘Other’. Middle Eastern Studies, 48(4), 643-659.





